دانلود کتاب‌های نایاب ، تاریخی ، کهنه ، خطی ، نفیس و قديمی و دانلود رمان و نمايشنامه در کتابخانه مجازی "کافه کتاب" KaffeKetab.ir

آتشكده آنلاين مجازی زرتشتی

قفسه‌های‌کتابخانه

دانلود كتاب‌های تاريخ ايران باستان
دانلود كتاب‌های تاريخ ايران بعد از اسلام
دانلود كتاب‌های تاريخ جهان
دانلود كتاب‌های تاريخ اساطيری و افسانه‌های ملل

دانلود كتاب‌های بخش‌های پراكنده تاريخ
دانلود اسناد و كتيبه‌ها
دانلود كتاب‌های جغرافيای تاريخی
جستارها، مقالات و نوشتارهاي بهمن انصاري.

دانلود كتاب‌های جامعه‌شناسی و سياست
دانلود كتاب‌های رشته زبان‌شناسی
دانلود كتاب‌های رشته ادبيات فارسی
دانلود رمان و شاهكارهای ادبيات كلاسيك

دانلود كتاب های مقدس اديان و مذاهب
دانلود كتاب های مقدس اسلامی
دانلود كتاب های مقدس زرتشتی
دانلود كتاب های فلسفه و كلام

دانلود كتابهای صوتی
دانلود کتاب‌های متفرقه
آرشیو روزنامه‌های تاریخی برای دانلود
مجله تاريخ

دانلود کتاب‌های نایاب ، تاریخی ، قديمی - کتابخانه مجازی تاریخ‌بوک

تاريخ ايران باستان:تاريخ ايران بعد از اسلام:
دانلود کتاب تاريخ هرودوتدانلود کتاب تاريخ طبری
دانلود کتاب تاريخ ايران، از باستان تا امروزدانلود کتاب تاریخ زرتشتیان پس از ساسانیان
دانلود کتاب از کوروش تا پهلویدانلود کتاب تاريخ مشروطه (احمد كسروی)
دانلود کتاب تاریخ ابن‌خلدوندانلود کتاب جامع‌التواريخ
دانلود کتاب عصر زرین فرهنگ ایران (ریچارد فرای)دانلود کتاب التنبيه و الاشراف (مسعودی)
دانلود کتاب کوروش کبیردانلود کتاب تاريخ ابن‌ اثير
دانلود کتاب تمدن ایران باستان دانلود کتاب تاریخ ایران، از صدر اسلام تا سلجوقیان
دانلود کتاب آریایی‌‌هادانلود کتاب تاريخ ايران مدرن (آبراهاميان)
دانلود کتاب تاریخ ایران (سر پرسی سايكس) دانلود کتاب چرا ايران عقب‌ ماند و غرب پيش‌ رفت
دانلود کتاب تاريخ كامل ايران (سرجان ملكم) دانلود کتاب ایران بین دو کودتا
دانلود کتاب تاريخ ايران باستان (پيرنيا) دانلود کتاب اختناق ایران (مورگان شوستر)
دانلود کتاب نگاهی به تاریخ جهان (جواهر‌لعل نهرو)دانلود کتاب تاريخ امپراتوری عثمانی و تركيه جديد
دانلود کتاب حيات مردان نامی (پلوتارک)دانلود کتاب طبقات سلاطين اسلام
دانلود کتاب تاريخ تمدن (ويل دورانت) دانلود کتاب آخرين سفر شاه
دانلود کتاب ايران باستان (موله)دانلود کتاب مشاغل‌ ايران‌ در‌ دوره‌ قاجار
دانلود کتاب از مادها تا ساسانيان (پيرنيا) دانلود کتاب تصاوير نایاب از دوران قاجار و پهلوی
دانلود کتاب اخبار الطوال (دينوری)دانلود کتاب تاریخ معاصر ایران (سعید نفیسی)
دانلود کتاب تاريخ كامل ايران (خنجی)دانلود کتاب ایران در یک قرن پیش
دانلود کتاب تاريخ ماد (دياكونوف)دانلود کتاب منم تيمور جهانگشا
دانلود کتاب تاریخ اشکانیان (دیاكونوف)دانلود کتاب تاریخ معاصر ایران (پیتر آوری)
دانلود کتاب ايران‌ در‌زمان‌ ساسانيان (كريستن‌سن)دانلود کتاب رضاشاه‌پهلوی از آلاشت تا ژوهانسبورگ
دانلود کتاب ايران‌ از‌آغاز‌ تا‌ اسلام (رومن‌ گيرشمن)دانلود کتاب آغا محمد خان
دانلود کتاب تاريخ‌ تمدن‌ ساسانی (نفيسی)دانلود کتاب خلد برین
دانلود کتاب قرمان‌های‌ شاهنشاهان‌ هخامنشیدانلود کتاب تیمور لنگ
دانلود کتاب ايران پيش‌ از آريايی‌ها تا هخامنشياندانلود کتاب تصوف ایرانی (زرینکوب)
دانلود کتاب سكه‌ها و پيكره‌های‌ شاهنشاهان‌ايراندانلود کتاب زندگی و زمانه شاه
دانلود کتاب باستان‌شناسی ایران باستاندانلود کتاب پيدايش دولت صفوی
دانلود کتاب نوادگان‌ يزدگرد در‌ چين (تورج‌ دريایی)دانلود کتاب یعقوب لیث (باستانی‌پاریزی)
دانلود کتاب تاریخ جنگ‌های ایران، از مادها تا امروزدانلود کتاب سیر الملوک‌ (خواجه‌نظام‌الملک)
دانلود کتاب آثار الباقيه (ابوريحان بيرونی) دانلود کتاب صفوة‌الصفا
دانلود کتاب پذیرش اسلام در ایران
دانلود کتاب طبقات ناصریرمان:
دانلود کتاب تاریخ اجتماعی ایران از آغاز تا مشروطهدانلود کتاب مهمان مردگان (كافكا)
دانلود کتاب تاریخ هنر جهاندانلود کتاب زن‌های وحشی آمازون
دانلود کتاب دایرةالمعارف مصور جهاندانلود کتاب داستان‌های كوتاه كافكا (كافكا)
دانلود کتاب پرتوی از فلسفه ایران باستاندانلود کتاب قلعه حيوانات (جورج اورول)
دانلود کتاب تاریخ کامل ایران از مادها تا عصر حاضردانلود کتاب دن کیشوت (سروانتس)
دانلود کتاب تهوع (سارتر)
دانلود کتاب تاریخ ایران باستان (دیاکونوف)دانلود کتاب سقوط (آلبر كامو)
كتاب‌های مقدس:دانلود کتاب هزار و يك شب
دانلود کتاب سیره رسول خدادانلود کتاب برادران کارامازوف (داستایوفسكی)
دانلود کتاب بهاگاواد گيتا (كتاب‌ مقدس هندوها)دانلود کتاب كمدی الهی (دانته)
دانلود کتاب اوستا (كتاب‌ مقدس زرتشتيان)دانلود کتاب جنايت و مكافات (داستايوفسكی)
دانلود کتاب كتاب‌ تبتی‌ مردگان (كتاب‌ مقدس بودايی‌ها)دانلود کتاب مسخ (كافكا)
دانلود کتاب رامايانا (كتاب‌ مقدس هندوها)دانلود کتاب طاعون (آلبر كامو)
دانلود کتاب توراتدانلود کتاب هزار پیشه (بوکوفسکی)
دانلود کتاب زبور دانلود کتاب بوف كور (نسخه دستنويس صادق‌هدايت)
دانلود کتاب انجيلدانلود کتاب جنگ و صلح (تولستوی)
دانلود کتاب انجیل برنابادانلود کتاب نامه به پدر (كافكا)
دانلود کتاب انجیل یهودا
دانلود کتاب آشنایی با ادیاناساطیر:
دانلود کتاب تاريخ‌ اديان و مذاهب ايراندانلود کتاب آفرينش‌ خدايان، راز داستان‌های اوستایی
دانلود کتاب تاریخ پیامبران اولوالعزمدانلود کتاب سلسلة‌‌التواريخ‌ (شگفتی‌های‌‌ جهان باستان)
دانلود کتاب تاريخ اديان جهاندانلود کتاب حماسه گيلگمش (بازمانده از سومر باستان)
دانلود کتاب تاریخ یهود و مسیحیت در ایراندانلود کتاب الواح سومری
دانلود کتاب سرگذشت مسیحیت در طول تاریخدانلود کتاب افسانه‌های‌ سرخ‌پوستان
دانلود کتاب هبوط در کویر (شریعتی)
شعر و ادبیات:
فلسفه:دانلود کتاب مثل‌ها و حکمت‌ها
دانلود کتاب تاریخ جنون (میشل فوکو)دانلود کتاب زراتشت نامه (نسخه‌ خطی)
دانلود کتاب آشنایی با فلسفه سیاسیدانلود کتاب پيشگويی‌های شاه‌ نعمت‌الله‌ولی
دانلود کتاب چنين گفت زرتشت (نيچه)دانلود کتاب دیوان شرقی (گوته)
دانلود کتاب متافیزیک (مابعدالطبیعه) (ارسطو)دانلود کتاب دایرةالمعارف بزرگ اسلامی
دانلود کتاب پنج رساله (افلاطون)دانلود کتاب برهان قاطع
دانلود کتاب مجموعه تمام آثار افلاطون
روانشناسی:
روزنامه‌های تاریخی:دانلود کتاب یونگ، مفاهیم کاربردی
دانلود روزنامه وقایع اتفاقیه (امیرکبیر)دانلود کتاب ضمیر پتهان (یونگ)
دانلود روزنامه پیمان و پرچم (احمد کسروی)
دانلود روزنامه ایران باستان (سیف آزاد)
دانلود روزنامه طوفان (فرخی یزدی)
دانلود روزنامه باختر امروز (دکتر فاطمی)
دانلود روزنامه خاک و خون
دانلود روزنامه مردم ایران
دانلود روزنامه قرن بیستم (میرزاده عشقی)

دانلود کتاب‌های نایاب ، تاریخی ، قديمی - کتابخانه مجازی تاریخ‌بوک

حكایت اول

یکی از بزرگان گفت: پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن‌ها گفته‌اند؟

گفت: بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم.

هر که را جامه پارسا بینی
پارسا دان و نیکمرد انگار

ور ندانی که در نهانش چیست
محتسب را درون خانه چه کار


حكایت دوم

درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی‌مالید و می‌گفت یا غفور یا رحیم تو دانی که از ظلوم و جهول چه آید

عذر تقصیر خدمت آوردم
که ندارم به طاعت استظهار

عاصیان از گناه توبه کنند
عارفان از عبادت استغفار

عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت من بنده امید آورده‌ام نه طاعت و بدریوزه آمده‌ام نه به تجارت

اِصْنَعْ بی ما اَنتَ اهْلُه .

بر در کعبه سائلى دیدم
که همى‌گفت و مى‌گرستى خوش

می‌نگویم که طاعتم بپذیر
قلم عفو بر گناهم کش


حكایت سوم

عبدالقادر گیلانی را رحمة‌الله‌علیه دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا نهاده همی‌گفت ای خداوند ببخشای و گر هر آینه مستوجب عقوبتم در روز قیامتم نابینا بر انگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم

روى بر خاک عجز مى‌گویم
هر سحرگه که باد مى‌آید

ای که هرگز فرامشت نکنم
هیچت از بنده یاد می‌آید


حكایت چهارم

دزدی به خانه پارسایی در آمد چندانکه جست چیزی نیافت دل تنگ شد پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود

شنیدم که مردان راه خداى
دل دشمنان را نکردند تنگ

ترا کی میسر شود این مقام
که با دوستانت خلافست و جنگ

مودت اهل صفا، چه در روی و چه در قفا، نه چنان کز پست عیب گیرند و پیشت بیش میرند.

در برابر چو گوسپند سلیم
در قفا همچو گرگ مردم خوار

 

هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بی‌گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد


حكایت پنجم

تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند گفتم این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می‌شناسم که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر .

چه دانند مردم که در خانه کیست
نویسنده داند که در نامه چیست

صورت حال عارفان دلق است
این قدر بس چو روی در خلق است

در قژا کند مرد باید بود
بر مخنث سلاح جنگ چه سود

ابریق رفیق برداشت که به طهارت می‌رود و به غارت میرفت. چندانکه از نظر درویشان غایب شد به برجی برفت و درجی بدزدید تا روز روشن شد آن تاریک مبلغی راه رفته بود و رفیقان بی گناه خفته بامدادان همه را به قلعه در آوردند و بزدند و بزندان کردند از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم

والسَّلامَةُ فی الوَحْده

شنیدستی که گاوی در علف خوار
بیالاید همه گاوان ده را

به یک ناتراشیده در مجلسی
برنجد دل هوشمندان بسی

اگر برکه ای پر کنند از گلاب
سگی در وی افتد کند منجلاب


حكایت ششم

زاهدی مهمان پادشاهی بود چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظنّ صلاحیت در حق او زیادت کنند

ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی
کین ره که تو میروی به ترکستان است

گفت در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید، گفت نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید

تا چه خواهی خریدن ای معذور
روز درماندگی به سیم دغل


حكایت هفتم

یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة‌الله‌علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه‌ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه‌ای بگزارد چنان خواب غفلت برده‌اند که گویی نخفته‌اند که مرده‌اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی

نبیند مدعى جز خویشتن را
که دارد پرده پندار در پیش

گرت چشم خدا بینى ببخشند
نبینى هیچ کس عاجزتر از خویش


حكایت هشتم

یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی‌ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می‌کردند سر بر آورد و گفت من آنم که من دانم

طاوس را به نقش و نگاری که هست خلق
تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش


حكایت نهم

یکی از صلحای لبنان که مقامات او در دیار عرب مذکور بود و کرامات مشهور به جامع دمشق در آمد و بر کنار برکه کلاسه طهارت همی‌ساخت پایش بلغزید و به حوض در افتاد و به مشقت از آن جایگه خلاص یافت چون از نماز بپرداختند یکی از اصحاب گفت مرا مشکلی هست اگر اجازت پرسیدنست گفت آن چیست گفت یاد دارم که شیخ بروی دریای مغرب برفت و قدمش تر نشد امروز چه حالت بود که در این قامتی آب از هلاک چیزی نماند. شیخ اندرین فکرت فرو رفت و پس از تأمل بسیار سر بر آورد و گفت نشنیده ای که خواجه عالم(ع) گفت

لی مَعَ اللهِ وَقتٌ لا یَسَعنی فیه مَلَکٌ مقربٌ و لا نَبیٌ مُرسَل

و نگفت علی الدوام وقتی چنین که فرمود به جبرئیل و میکائیل نپرداختی و دیگر وقت با حفصه و زینب در ساختی مشاهدة الابرار بَیْن التجلّی وَ الاِستتار می‌نماید و می‌رباید.

اُشاهِدُ مَنْ اَهوی بِغَیْر وَسیلة
فَیَلْحَقُنی شَأنٌ اَضلُّ طَریقاً


حكایت دهم

یکی پرسید از آن گم کرده فرزند
که ای روشن گهر پیر خردمند

ز مصرش بوی پیراهن شنیدی
چرا در چاه کنعانش ندیدی؟

بگفت احوال ما برق جهان است
دمی پیدا و دیگر دم نهان است

گهی بر طارم اعلی نشینیم
گهی بر پشت پای خود نبینیم

اگر درویش در حالی بماندی
سر دست از دو عالم برفشاندی


حكایت يازدهم

در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی‌گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی‌کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز در معانی این آیت که

و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید

سخن به جایی رسانیده که گفتم

دوست نزدیکتر از من به من است
وین عجب تر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که او
در کنار من و من مهجورم

من از شراب این سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده‌ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر درو اثر کرد و نعره‌ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش. گفتم ای سبحان الله دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور

فهم سخن چون نکند مدعی
قوت طبع از متکلم مجوی

فسحت میدان ارادت بیار
تا بزند مرد سخنگوی گوی


حكایت دوازدهم

شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار

پای مسکین پیاده چند رود
کز تحمل ستوه شد بُختی

تا شود جسم فربهی لاغر
لاغری مرده باشد از سختی

گفت ای برادر حرم در پیش است و حرامی در پس اگر رفتی بردی و گر خفتی مُردی

خوشست زیر مغیلان به ره بادیه خفت
شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت


حكایت سيزدهم

پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی‌شد مدت‌ها در آن رنجور بود و شکر خدای عزّوجل علی الدوام گفتی پرسیدندش که شکر چه می‌گویی گفت شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی

گر مرا زار بکشتن دهد آن یار عزیز
تا نگویی که در آن دم غم جانم باشد

گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد
کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد


حكایت چهاردهم

درویشی را ضرورتی پیش آمد گلیمی از خانه یاری بدزدید حاکم فرمود که دستش بدر کنند صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم گفتا به شفاعت تو حدّ شرع فرو نگذارم

گفت آنچه فرمودی راست گفتی ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید

و الفقیرُ لا یَمْلِکُ

هر چه درویشان راست وقف محتاجان است حاکم دست از و بداشت و ملامت کردن گرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الاّ از خانه چنین یاری گفت ای خداوند نشنیده ای که گویند

خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب

چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مده
دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین


حكایت پانزدهم

پادشاهی پارسایی را دید گفت هیچت از ما یاد آید گفت بلی وقتی که خدا را فراموش می‌کنم

هر سو دود آن کس ز بر خویش براند
وآن را که بخواند بدر کس ندواند


حكایت شانزدهم

یکی از جمله صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ پرسید که موجب درجات این چیست و سبب درکات آن که مردم به خلاف این معتقد بودند. ندا آمد که این پادشه بارادت درویشان به بهشت اندرست و این پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ.

دلقت به چه کار آید و مسحی و مرقع
خود را ز عمل‌های نکوهیده بری دار

حاجت به کلاه بر کی داشتنت نیست
درویش صفت باش و کلاه تتری دار


حكایت هفدهم

پیاده‌ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت و خرامان همی‌رفت و می‌گفت

نه به استر بر سوارم نه چه اشتر زیر بارم
نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم

غم موجود و پریشانی معدوم ندارم
نفسی می‌زنم آسوده و عمری می‌گذارم

اشتر سواری گفتش ای درویش کجا می‌روی برگرد که به سختی بمیری نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت چون به نخله محمود در رسیدیم توانگر را اجل فرا رسید درویش به بالینش فراز آمد و گفت ما به سختی بنمردیم و تو بر بختی بمردی

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
چون روز آمد بمُرد و بیمار بزیست


ای بسا اسب تیز رو که بماند
که خر لنگ جان بمنزل برد

بس که در خاک تندرستان را
دفن کردیم و زخم خورده نمرد


حكایت هجدهم

عابدی را پادشاهی طلب کرد اندیشید که داروی بخورم تا ضعیف شوم مگر اعتقادی که دارد در حق من زیادت کند. آورده‌اند که داروی قاتل بخورد و بمُرد

آن که چون پسته دیدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پیاز

پارسایان روی در مخلوق
پشت بر قبله می‌کنند نماز


چون بنده خدای خویش خواند
باید که به جز خدا نداند


حكایت نوزدهم

کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود

چو پیروز شد دزد تیره روان
چه غم دارد از گریه کاروان

لقمان حکیم اندر آن کاروان بود یکی گفتش از کاروانیان مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود. گفت دریغ کلمه حکمت با ایشان گفتن

آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد از و به صیقل زنگ

با سیه دل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنین در سنگ

همانا که جرم از طرف ماست

به روزگار سلامت شکستگان دریاب
که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند

چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند


حكایت بيستم

چندان که مرا شیخ اجلّ ابوالفرج بن جوزی رحمة الله علیه ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی عنفوان شبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب ناچار به خلاف رای مربّی قدمی برفتمی و از سماع و مجالست حظی برگرفتمی و چون نصیحت شیخم یاد آمدی گفتمی

قاضی ار با ما نشیند بر فشاند دست را
محتسب گر می‌خورد معذور دارد مست را

تا شبی به مجمع قومی برسیدم که در میان مطربی دیدم

گویی رگ جان می‌گسلد زخمه ناسازش
ناخوش تر از آوازه مرگ پدر آوازش

گاهی انگشت حریفان از و در گوش و گهی بر لب که خاموش

نُهاجُ اِلی صوتِ الاَغانی لطیبها
و انتَ مُغنٍّ اِنْ سَکتَّ نطیبُ

نبیند کسی در سماعت خوشی
مگر وقت رفتن که دم در کشی

چون در آواز آمد آن بربط سرای
کد خدا را گفتم از بهر خدای

زیبقم در گوش کن تا نشنوم
یا درم بگشای تا بیرون روم

فی الجمله پاس خاطر یاران را موافقت کردم و شبی به چند مجاهده بروز آوردم

مؤذن بانگ بی هنگام برداشت
نمی‌داند که چند از شب گذشته است

درازیّ شب از مژگان من پرس
که یک دم خواب در چشمم نگشته است

بامدادان به حکم تبرک دستاری از سر و دیناری از کمر بگشادم و پیش مغنّی نهادم و در کنارش گرفتم و بسی شکر گفتم یاران ارادت من در حقّ او خلاف عادت دیدند و بر خفت عقل حمل کردند یکی زان میان زبان تعرّض دراز کرد و ملامت کردن آغاز که این حرکت مناسب رای خردمندان نکردی خرقه مشایخ به چنین مطربی دادن که در همه عمرش درمی ‌بر کف نبوده است و قراضه ای در دف

مطربی دور ازین خجسته سرای
کس دو بارش ندیده در یک جای

راست چون بانگش از دهن برخاست
خلق را موی بر بدن برخاست

مرغ ایوان ز هول او پرید
مغز ما برد و حلق خود درید

گفتم زبان تعرض مصلحت آن است که کوتاه کنی که مرا کرامت این شخص ظاهر شد گفت مرا بر کیفیت آن واقف نگردانی تا منش هم تقرّب کنم و بر مطایبتی که کردم استغفار گویم .گفتم بلی به علت آن که شیخ اجلم بارها به ترک سماع فرموده است و موعظه بلیغ گفته و در سمع قبول من نیامده امشبم طالع میمون و بخت همایون بدین بقعه رهبری کرد تا به دست این توبه کردم که بقیّت زندگانی گرد سماع و مخالطت نگردم

آواز خوش از کام و دهان و لب شیرین
گر نغمه کند ور نکند دل بفریبد

ور پرده عشاق و خراسان و حجازست
از حنجره مطرب مکروه نزیبد


حكایت بيست‌و‌يكم

لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم

نگویند از سر بازیچه حرفی
کزان پندی نگیرد صاحب هوش

و گر صد باب حکمت پیش نادان
بخواند آیدش بازیچه در گوش


حكایت بيست‌و‌دوم

عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی صاحب دلی شنید و گفت اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار ازین فاضل تر بودی

اندرون از طعام خالی دار
تا درو نور معرفت بینی

تهی از حکمتی به علت آن
که پری از طعام تا بینی


حكایت بيست‌و‌سوم

بخشایش الهی گم شده ای را در مناهی چراغ توفیق فرا راه داشت تا به حلقه اهل تحقیق در آمد به یمن قدم درویشان و صدق نفس ایشان ذمائم اخلاقش به حمائد مبدل گشت دست از هوا و هوس کوتاه کرده و زبان طاعنان در حق او همچنان دراز که بر قاعده اوّلست و زهد و طاعتش نامعوّل

به عذر و توبه توان رستن از عذاب خدای
ولیک می‌نتوان از زبان مردم رست

طاقت جور زبان‌ها نیاورد و شکایت پیش پیر طریقت برد جوابش داد که شکر این نعمت چگونه گزاری که بهتر از آنی که پندارندت

چند گویی که بد اندیش و حسود
عیب جویان من مسکینند

گه به خون ریختنم برخیزند
گه به بد خواستنم بنشینند

نیک باشی و بدت گوید خلق
به که بد باشی و نیکت بینند

لیکن مرا که حسن ظن همگان در حق من به کمالست و من در عین نقصان روا باشد اندیشه بردن و تیمار خوردن

اِنّی لَمُستَتِرٌ مِنْ عَینِ جیرانی
وَ الله یَعلمُ اِسراری و اِعلانی


در بسته بروی خود ز مردم
تا عیب نگسترند ما را

در بسته چه سود و عالم الغیب
دانای نهان و آشکارا


حكایت بيست‌و‌چهارم

پیش یکی از مشایخ گله کردم که فلان به فساد من گواهی داده است گفتا به صلاحش خجل کن

تو نیکو روش باش تا بدسگال
به نقص تو گفتن نیابد مجال

چو آهنگ بربط بود مستقیم
کی از دست مطرب خورد گوشمال


حكایت بيست‌و‌پنجم

یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف گفت پیش ازین طایفه ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنا پریشان

چو هر ساعت از تو به جایی رود دل
به تنهایی اندر صفایی نبینی

ورت جاه و مالست و زرع و تجارت
چو دل با خدایست خلوت نشینی


حكایت بيست‌و‌ششم

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته شوریده ای که دران سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود گفت بلبلان را دیدم که بنالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکاندر آب و بهایم از بیشه. اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.

دوش مرغی به صبح می‌نالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یکی از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسید به گوش

گفت باور نداشتم که ترا
بانگ مرغی چنین کند مدهوش

گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوی و ما خاموش


حكایت بيست‌و‌هفتم

وقتی در سفر حجاز طایفه ای جوانان صاحب دل هم دم من بودند و هم قدم وقت‌ها زمزمه ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی و عابدی در سبیل منکر حال درویشان بود و بی خبر از درد ایشان تا برسیدیم به خیل بنی هلال کودکی سیاه از حیّ عرب بدر آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت. گفتم ای شیخ در حیوانی اثر کرد ترا همچنان تفاوت نمی‌کند

دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری

اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب
گر ذوق نیست ترا کژ طبع جانوری


وَ عِندَ هُبوبِ النّاشراتِ عَلَی الحِمی
تَمیلُ غُصونُ البانِ لا الحَجَرُ الصَّلدُ


بذکرش هر چه بینی در خروش است
دلی داند درین معنی که گوش است

نه بلبل بر گلش تسبیح خوانیست
که هر خاری به تسبیحش زبانیست


حكایت بيست‌و‌هشتم

یکی را از ملوک مدّت عمر سپری شد قایم مقامی نداشت وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویض مملکت بدو کنند اتفاقاً اول کسی که در آمد گدایی بود همه عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته ارکان دولت و اعیان حضرت وصیت ملک به جای آوردند و تسلیم مفاتیح قلاع و خزاین بدو کردند و مدّتی ملک راند تا بعضی امرای دولت گردن از طاعت او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف به منازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشکر آراستن فی الجمله سپاه و رعیت به هم بر آمدند و برخی طرف بلاد از قبض تصرف او رفت. درویش ازین واقعه خسته خاطر همی‌بود تا یکی از دوستان قدیمش که در حالت درویشی قرین بود از سفری باز آمدو در چنان مرتبه دیدش گفت منت خدای را عزّوجل که گلت از خار بر آمد و خار از پای بدر آمد و بخت بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری تا بدین پایه رسیدی

اِنَّ مَع العسرِ یُسراً

شکوفه گاه شکفته است و گاه خوشیده
درخت وقت برهنه است و وقت پوشیده

گفت ای یار عزیز تعزیتم کن که جای تهنیت نیست آنگه که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی

اگر دنیا نباشد دردمندیم
وگر باشد به مهرش پای بندیم

حجابی زین درون آشوب تر نیست
که رنج خاطرست ار هست و گر نیست


مطلب گر توانگری خواهی
جز قناعت که دولت ایست هنی

گر غنی زر به دامن افشاند
تا نظر در ثواب او نکنی

کز بزرگان شنیده ام بسیار
صبر درویش به که بذل غنی


اگر بریان کند بهرام گوری
نه چون پای ملخ باشد ز موری


حكایت بيست‌و‌نهم

ابوهریره رضی الله عنه هر روز به خدمت مصطفی صلی الله علیه آمدی گفت یا اباهریره زُرنی غِبّاً تَزْدَد حُباً هر روز میا تا محبت زیادت شود.

صاحب دلی را گفتند بدین خوبی که آفتابست نشنیده ایم که کس او را دوست گرفته است و عشق آورده گفت برای آنکه هر روز می‌توان دید مگر در زمستان که محجوبست و محبوب

به دیدار مردم شدن عیب نیست
ولیکن نه چندان که گویند بس

اگر خویشتن را ملامت کنی
ملامت نباید شنیدت ز کس


حكایت سی‌ام

یکی را از برزگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید شما هم به کرم معذور دارید.

شکم زندان بادست ای خردمند
ندارد هیچ عاقل باد در بند

چو باد اندر شکم پیچد فرو هل
که باد اندر شکم بارست بر دل

حریف ترشروی ناسازگار
چو خواهد شدن دست پیشش مدار


حكایت سی‌و‌يكم

از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر فرنگ شدم و در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل بداشتند یکی از رؤسای حلب که سابقه ای میان ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت ای فلان این چه حالتست گفتم چه گویم.

همی‌گریختم از مردمان به کوه و به دشت
که از خدای نبودم به آدمی پرداخت

قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت
که در طویله نامردمم بباید ساخت


پای در زنجیر پیش دوستان
به که با بیگانگان در بوستان

بر حالت من رحمت آورد و به ده دینار از قیدم خلاص کرد و با خود به حلب برد و دختری که داشت به نکاح من در آورد به کابین صد دینار. مدتی بر آمد بدخوی ستیزه روی نافرمان بود زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغّص داشتن

زن بد در سرای مرد نکو
هم درین عالمست دوزخ او

زینهار از قرین بد زنهار
وَ قِنا رَبَنا عذابَ النّار

باری زبان تعنّت دراز کرده همی‌گفت تو آن نیستی که پدر من ترا از فرنگ باز خرید گفتم بلی من آنم که به ده دینار از قید فرنگم باز خرید وبه صد دینار به دست تو گرفتار کرد.

شنیدم گوسپندی را بزرگی
رهانید از دهان و دست گرگی

شبانگه کارد در حلقش بمالید
روان گوسپند از وی بنالید

که از چنگال گرگم در ربودی
چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی


حكایت سی‌و‌دوم

یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت اوقات عزیز چگونه می‌گذرد گفت همه شب در مناجات و سحر در دعای حاجات و همه روز در بند اخراجات.

ملک را مضمون اشارت عابد معلوم گشت فرمود تا وجه کفاف وی معین دارند و بار عیال از دل او بر خیزد.

ای گرفتار پای بند عیال
دیگر آسودگی مبند خیال

غم فرزند و نان و جامه و قوت
بازت آرد ز سیر در ملکوت

همه روز اتفاق می‌سازم
که به شب با خدای پردازم

شب چو عقد نماز می‌بندم
چه خورد بامداد فرزندم


حكایت سی‌و‌سوم

یکی از متعبّدان در بیشه زندگانی کردی و برگ درختان خوردی پادشاهی به حکم زیارت به نزدیک وی رفت و گفت اگر مصلحت بینی به شهر اندر برای تو مقامی بسازم که فراغ عبادت از این به دست دهد و دیگران هم به برکت انفاس شما مستفید گردند و به صلاح اعمال شما اقتدا کنند، زاهد را این سخن قبول نیامد و روی بر تافت.

یکی از وزیران گفتش پاس خاطر ملک را روا باشد که چند روزی به شهر اندر آیی و کیفیت مکان معلوم کنی پس اگر صفای وقت عزیزان را از صحبت اغیار کدورتی باشد اختیار باقیست. آورده اند که عابد به شهر اندر آمد و بستان سرای خاص ملک را به دو پرداختند مقامی دلگشای روان آسای

گل سرخش چو عارض خوبان
نبلش همچو زلف محبوبان

همچنان از نهیب برد عجوز
شیر ناخورده طفل دایه هنوز

وَ اَفانینِ عَلیها جُلَّنار
عُلِّقَتْ بِالشَّجَرِ الاَخْضَرِ نار

ملک در حال کنیزکی خوبروی پیش فرستاد

از این مه پاره ای عابد فریبی
ملایک صورتی طاوس زیبی

که بعد از دیدنش صورت نبندد
وجود پارسایان را شکیبی

همچنین در عقبش غلامی بدیع الجمال لطیف الاعتدال

هَلکَ الناسُ حَولَهُ عطشاً
وَ هْوَ ساق یَری وَ لا یَسقی

دیده از دیدنش نگشتی سیر
همچنان کز فرات مستسقی

عابد طعام‌های لذیذ خوردن گرفت و کسوت‌های لطیف پوشیدن و از فواکه و مشموم و حلاوات تمتّع یافتن و در جمال غلام و کنیزک نظر کردن و خردمندان گفته اند زلف خوبان زنجیر پای عقلست و دام مرغ زیرک

در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی

فی الجمله دولت وقت مجموع به روز زوال آمد و چنان که شاعر گوید

هر که هست از فقیه و پیر و مرید
وز زبان آوران پاک نفس

چون به دنیای دون فرود اید
به عسل در بماند پای مگس

بار دیگر ملک به دیدن او رغبت کرد عابد را دید از هیأت نخستین بگردیده و سرخ و سپید بر آمده و فربه شده و بر بالش دیبا تکیه زده و غلام پری پیکر به مروحه طاوسی بالای سر ایستاده بر سلامت حالش شادمانی کرد و از هر دری سخن گفتند تا ملک به انجام سخن گفت چنین که من این هر دو طایفه را دوست دارم در جهان کس ندارد یکی علما و دیگر زهاد را. وزیر فیلسوف جهاندیده حاذق که با او بود گفت یا خداوند شرط دوستی آن است که با هر دو طایفه نکویی کنی عالمان را زر بده تا دیگر بخوانند و زاهدان را چیزی مده تا زاهد بمانند.

خاتون خوب صورت پاکیزه روی را
نقش و نگار و خاتم پیروزه گو مباش

درویش نیک سیرت پاکیزه خوی را
نان رباط و لقمه دریوزه گو مباش


تا مرا هست و دیگرم باید
گر نخوانند زاهدم شاید


حكایت سی‌و‌چهارم

مطابق این سخن پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من بر آید چندین درم دهم زاهدان را چون حاجتش بر آمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درم داد تا صرف کند بر زاهدان. گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و درم‌ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم.

گفت این چه حکایتست آنچه من دانم درین ملک چهار صد زاهدست گفت ای خداوند جهان آنکه زاهدست نمیستاند و آنکه میستاند زاهد نیست. ملک بخندید و ندیمان را گفت چندان که مرا در حق خداپرستان ارادتست و اقرار مرین شوخ دیده را عداوتست و انکار و حق به جانب اوست

زاهد که درم گرفت و دینار
زاهدتر از او یکی به دست آر


حكایت سی‌و‌پنجم

یکی را از علمای راسخ پرسیدند چه گویی در نان وقف گفت اگر نان از بهر جمعیت خاطر میستاند حلالست و اگر جمع از بهر نان می‌نشیند حرام

نان از برای کنج عبادت گرفته اند
صاحبدلان نه کنج عبادت برای نان

درویشی به مقامی در آمد که صاحب آن بقعه کریم النفس بود طایفه اهل فضل و بلاغت در صحبت او هر یکی بذله و لطیفه همی‌گفتند درویش راه بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده یکی از آن میان به طریق ظرافت گفت ترا هم چیزی بباید گفت گفت مرا چون دیگران فضل و ادبی نیست و چیزی نخوانده ام به یک بیت از من قناعت کنید همگان به رغبت گفتند بگوی گفت

من گرسنه در برابرم سفره نان
همچون عزبم بر در حمام زنان

یاران نهایت عجز او بدانستند و سفره پیش آوردند صاحب دعوت گفت ای یار زمانی توقف کن که پرستارانم کوفته بریان می‌سازند درویش سر بر آورد و گفت

کوفته بر سفره من گو مباش
گرسنه را نان تهی کوفته است


حكایت سی‌و‌ششم

مریدی گفت پیر را چه کنم کز خلایق برنج اندرم از بس که به زیارت من همی‌آیند و اوقات مرا از تردّد ایشان تشویش می‌باشد گفت هر چه درویشانند مر ایشان را وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه که دیگر یکی گرد تو نگردند

گر گدا پیشرو لشکر اسلام بود
کافر از بیم توقع برود تا در چین


حكایت سی‌و‌هفتم

فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی‌کند به حکم آن که نمی‌بینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار

ترک دنیا به مردم آموزند
خویشتن سیم و غلّه اندوزند

عالمی را که گفت باشد و بس
هر چه گوید نگیرد اندر کس

عالم آن کس بود که بد نکند
نه بگوید به خلق و خود نکند

اَتَأمُرونَ الناسَ بِالبِرِّ وَ تَنْسَونَ اَنفُسَکُم

عالم که کامرانی و تن پروری کند
او خویشتن گمست که را رهبری کند

پدر گفت ای پسر به مجرد خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحانبگردانیدن و علما را به ضلالت منسوب کردن و در طلب عالم معصوم از فواید علم محروم ماندن همچو نابینایی که شبی در وحل افتاده بود و می‌گفت آخر یکی از مسلمانان چراغی فرا راه من دارید زنی فارجه بشنید و گفت تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی. همچنین مجلس وعظ چو کلبه بزّازست آنجا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری

گفت عالم به گوش جان بشنو
ور نماند بگفتنش کردار

باطلست آن چه مدّعی گوید
خفته را خفته کی کند بیدار

مرد باید که گیرد اندر گوش
ور نوشته است پند بر دیوار


صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهد صحبت اهل طریق را

گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را

گفت آن گلیم خویش بدر می‌برد ز موج
وین جهد می‌کند که بگیرد غریق را


حكایت سی‌و‌هشتم

یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستقبح او نظر کرد جوان از خواب مستی سر بر آورد و گفت

اذا مَرّوا بِاللغو مَرّوا کراماً .

اگر من ناجوانمردم به کردار
تو بر من چون جوانمردان گذر کن


دریای فراوان نشود تیره به سنگ
عارف که برنجد تنک آب است هنوز


ای برادر چو خاک خواهی شد
خاک شو پیش از آن که خاک شوی


حكایت سی‌و‌نهم

این حکایت شنو که در بغداد
رایت و پرده را خلاف افتاد

من و تو هر دو خواجه تا شانیم
بنده بارگاه سلطانیم

تو نه رنج آزموده‌‌ای نه حصار
نه بیابان و باد و گرد و غبار

تو بر بندگان مه رویی
با غلامان یاسمن بویی

گفت من سر بر آستان دارم
نه چو تو سر بر آسمان دارم


حكایت چهلم

یکی از صاحبدلان زور آزمایی را دید به هم بر آمده و کف بر دماغ انداخته گفت این را چه حالت است گفتند فلان دشنام دادش گفت این فرومایه هزار من سنگ بر میدارد و طاقت سخنی نمیآرد

گرت از دست بر اید دهنی شیرین کن
مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی


بنی آدم سرشت از خاک دارد
اگر خاکی نباشد آدمی نیست


حكایت چهل‌و‌يكم

بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا گفت کمینه آن که مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدّم دارد و حکما گفته اند برادر که در بند خویشست نه برادر و نه خویشست

یاد دارم که مدّعی درین بیت بر قول من اعتراض کرده بود و گفته حق تعالی در کتاب مجید از قطع رحم نهی کرده است و به مودت ذی القربی فرموده و این چه تو گفتی مناقض آن است گفتم غلط کردی که موافق قرآن است

و اِن جاهَداکَ عَلی اَن تُشْرِکَ بی ما لَیْسَ لَکَ به عِلمٌ فلا تَطِعْهما

هزار خویش که بیگانه از خدا باشد
فدای یک تن ِ بیگانه ، کاشنا باشد


حكایت چهل‌ودوم

 لبش نه انبانست

دل در کسی مبند که دل بسته تو نیست

پیرمردی لطیف در بغداد
دخترک را به کفشدوزی داد

بامدادان پدر چنان دیدش
پیش داماد رفت و پرسیدش

نگفتم این گفتار
هزل بگذار و جدّ ازو بردار


حكایت چهل‌وسوم

آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت او رغبت نمینمود

زشت باشد دیبقى و دیبا
که بود بر عروس نازیبا

فی الجمله بحکم ضرورت عقد نکاحش با ضریری ببستند. آورده اند که حکیمی در آن تاریخ از سر ندیب آمده بود که دیده نابینا روشن همی‌کرد فقیه را گفتند داماد را چرا علاج نکنی گفت ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد شوی زن زشت روی، نابینا به.


حكایت چهل‌وچهارم

پادشاهی به دیده استحقار در طایفه درویشان نظر کرد یکی زان میان به فراست به جای آورد و گفت ای ملک ما درین دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش خوشتر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر

در آن ساعت که خواهند این و آن مرد
نخواهند از جهان بیش از کفن برد


نه آنکه بر در دعوی نشیند از خلقی
وگر خلاف کنندش به جنگ بر خیزد

طریق درویشان ذکرست و شکر و خدمت و طاعت و ایثار و قناعت و توحید و توکل و تسلیم و تحمل.

هر که بدین صفتها که گفتم موصوفست به حقیقت درویشست و گر در قباست

اما هرزه گردی بی نماز هوا پرست هوس باز که روزها به شب آرد در بند شهوت و شبها روز کند در خواب غفلت و بخورد هر چه در میان آید و بگوید هر چه بر زبان آید رندست و گر در عباست

پرده هفت رنگ در مگذار
تو که در خانه بوریا داری


حكایت چهل‌وپنجم

دیدم گل تازه چند دسته
بر گنبدی از گیاه رسته

بگریست گیاه و گفت خاموش
صحبت نکند کرم فراموش

من بنده حضرت کریمم
پرورده نعمت قدیمم

با آن که بضاعتی ندارم
سر مایه طاعتی ندارم

رسمست که مالکان تحریر
آزاد کنند بنده پیر

اى بار خدای عالم آرای
بر بنده پیر خود ببخشای

بدبخت کسی که سر بتابد
زین در که دری دگر بیابد


حكایت چهل‌وششم

حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است گفت آن که را سخاوتست به شجاعت حاجت نیست

زکوة مال بدر کن که فضله رز را
چو باغبان بزند بیشتر دهد انگور


ديباچه
باب اوّل: در سیرت پادشاهان
باب دوّم: در اخلاق درویشان
باب سوّم: در فضیلت قناعت
باب چهارم: در فواید خاموشی
باب پنجم: در عشق و جوانی
باب ششم: در ضعف و پیری
باب هفتم: در تأثیر تربیت
باب هشتم: در آداب صحبت

گلستان سعدی – باب دوم ؛ در اخلاق درويشان
به اين كتاب امتياز بدهيد.

سوپرگروه تبادل کتاب در تلگرام کانال دانلود کتاب در تلگرام کانال تلگرام کافه کتاب  كانال تلگرام آقای نویسنده

 

دریافت یك كتابخانه بزرگ شامل هزاران جلد كتاب تاریخی

 

نظر شما درمورد این کتاب چیست؟

دانلود همه كتاب‌های تاريخ‌بوك با يك كليك