دانلود کتاب‌های نایاب ، تاریخی ، کهنه ، خطی ، نفیس و قديمی و دانلود رمان و نمايشنامه در کتابخانه مجازی "کافه کتاب" KaffeKetab.ir

آتشكده آنلاين مجازی زرتشتی

قفسه‌های‌کتابخانه

دانلود كتاب‌های تاريخ ايران باستان
دانلود كتاب‌های تاريخ ايران بعد از اسلام
دانلود كتاب‌های تاريخ جهان
دانلود كتاب‌های تاريخ اساطيری و افسانه‌های ملل

دانلود كتاب‌های بخش‌های پراكنده تاريخ
دانلود اسناد و كتيبه‌ها
دانلود كتاب‌های جغرافيای تاريخی
جستارها، مقالات و نوشتارهاي بهمن انصاري.

دانلود كتاب‌های جامعه‌شناسی و سياست
دانلود كتاب‌های رشته زبان‌شناسی
دانلود كتاب‌های رشته ادبيات فارسی
دانلود رمان و شاهكارهای ادبيات كلاسيك

دانلود كتاب های مقدس اديان و مذاهب
دانلود كتاب های مقدس اسلامی
دانلود كتاب های مقدس زرتشتی
دانلود كتاب های فلسفه و كلام

دانلود كتابهای صوتی
دانلود کتاب‌های متفرقه
آرشیو روزنامه‌های تاریخی برای دانلود
مجله تاريخ

دانلود کتاب‌های نایاب ، تاریخی ، قديمی - کتابخانه مجازی تاریخ‌بوک

تاريخ ايران باستان: تاريخ ايران بعد از اسلام:
دانلود کتاب تاريخ هرودوت دانلود کتاب تاريخ طبری
دانلود کتاب تاريخ ايران، از باستان تا امروز دانلود کتاب تاریخ زرتشتیان پس از ساسانیان
دانلود کتاب از کوروش تا پهلوی دانلود کتاب تاريخ مشروطه (احمد كسروی)
دانلود کتاب تاریخ ابن‌خلدون دانلود کتاب جامع‌التواريخ
دانلود کتاب عصر زرین فرهنگ ایران (ریچارد فرای) دانلود کتاب التنبيه و الاشراف (مسعودی)
دانلود کتاب کوروش کبیر دانلود کتاب تاريخ ابن‌ اثير
دانلود کتاب تمدن ایران باستان دانلود کتاب تاریخ ایران، از صدر اسلام تا سلجوقیان
دانلود کتاب آریایی‌‌ها دانلود کتاب تاريخ ايران مدرن (آبراهاميان)
دانلود کتاب تاریخ ایران (سر پرسی سايكس) دانلود کتاب چرا ايران عقب‌ ماند و غرب پيش‌ رفت
دانلود کتاب تاريخ كامل ايران (سرجان ملكم) دانلود کتاب ایران بین دو کودتا
دانلود کتاب تاريخ ايران باستان (پيرنيا) دانلود کتاب اختناق ایران (مورگان شوستر)
دانلود کتاب نگاهی به تاریخ جهان (جواهر‌لعل نهرو) دانلود کتاب تاريخ امپراتوری عثمانی و تركيه جديد
دانلود کتاب حيات مردان نامی (پلوتارک) دانلود کتاب طبقات سلاطين اسلام
دانلود کتاب تاريخ تمدن (ويل دورانت) دانلود کتاب آخرين سفر شاه
دانلود کتاب ايران باستان (موله) دانلود کتاب مشاغل‌ ايران‌ در‌ دوره‌ قاجار
دانلود کتاب از مادها تا ساسانيان (پيرنيا) دانلود کتاب تصاوير نایاب از دوران قاجار و پهلوی
دانلود کتاب اخبار الطوال (دينوری) دانلود کتاب تاریخ معاصر ایران (سعید نفیسی)
دانلود کتاب تاريخ كامل ايران (خنجی) دانلود کتاب ایران در یک قرن پیش
دانلود کتاب تاريخ ماد (دياكونوف) دانلود کتاب منم تيمور جهانگشا
دانلود کتاب تاریخ اشکانیان (دیاكونوف) دانلود کتاب تاریخ معاصر ایران (پیتر آوری)
دانلود کتاب ايران‌ در‌زمان‌ ساسانيان (كريستن‌سن) دانلود کتاب رضاشاه‌پهلوی از آلاشت تا ژوهانسبورگ
دانلود کتاب ايران‌ از‌آغاز‌ تا‌ اسلام (رومن‌ گيرشمن) دانلود کتاب آغا محمد خان
دانلود کتاب تاريخ‌ تمدن‌ ساسانی (نفيسی) دانلود کتاب خلد برین
دانلود کتاب قرمان‌های‌ شاهنشاهان‌ هخامنشی دانلود کتاب تیمور لنگ
دانلود کتاب ايران پيش‌ از آريايی‌ها تا هخامنشيان دانلود کتاب تصوف ایرانی (زرینکوب)
دانلود کتاب سكه‌ها و پيكره‌های‌ شاهنشاهان‌ايران دانلود کتاب زندگی و زمانه شاه
دانلود کتاب باستان‌شناسی ایران باستان دانلود کتاب پيدايش دولت صفوی
دانلود کتاب نوادگان‌ يزدگرد در‌ چين (تورج‌ دريایی) دانلود کتاب یعقوب لیث (باستانی‌پاریزی)
دانلود کتاب تاریخ جنگ‌های ایران، از مادها تا امروز دانلود کتاب سیر الملوک‌ (خواجه‌نظام‌الملک)
دانلود کتاب آثار الباقيه (ابوريحان بيرونی) دانلود کتاب صفوة‌الصفا
دانلود کتاب پذیرش اسلام در ایران  
دانلود کتاب طبقات ناصری رمان:
دانلود کتاب تاریخ اجتماعی ایران از آغاز تا مشروطه دانلود کتاب مهمان مردگان (كافكا)
دانلود کتاب تاریخ هنر جهان دانلود کتاب زن‌های وحشی آمازون
دانلود کتاب دایرةالمعارف مصور جهان دانلود کتاب داستان‌های كوتاه كافكا (كافكا)
دانلود کتاب پرتوی از فلسفه ایران باستان دانلود کتاب قلعه حيوانات (جورج اورول)
دانلود کتاب تاریخ کامل ایران از مادها تا عصر حاضر دانلود کتاب دن کیشوت (سروانتس)
  دانلود کتاب تهوع (سارتر)
دانلود کتاب تاریخ ایران باستان (دیاکونوف) دانلود کتاب سقوط (آلبر كامو)
كتاب‌های مقدس: دانلود کتاب هزار و يك شب
دانلود کتاب سیره رسول خدا دانلود کتاب برادران کارامازوف (داستایوفسكی)
دانلود کتاب بهاگاواد گيتا (كتاب‌ مقدس هندوها) دانلود کتاب كمدی الهی (دانته)
دانلود کتاب اوستا (كتاب‌ مقدس زرتشتيان) دانلود کتاب جنايت و مكافات (داستايوفسكی)
دانلود کتاب كتاب‌ تبتی‌ مردگان (كتاب‌ مقدس بودايی‌ها) دانلود کتاب مسخ (كافكا)
دانلود کتاب رامايانا (كتاب‌ مقدس هندوها) دانلود کتاب طاعون (آلبر كامو)
دانلود کتاب تورات دانلود کتاب هزار پیشه (بوکوفسکی)
دانلود کتاب زبور دانلود کتاب بوف كور (نسخه دستنويس صادق‌هدايت)
دانلود کتاب انجيل دانلود کتاب جنگ و صلح (تولستوی)
دانلود کتاب انجیل برنابا دانلود کتاب نامه به پدر (كافكا)
دانلود کتاب انجیل یهودا  
دانلود کتاب آشنایی با ادیان اساطیر:
دانلود کتاب تاريخ‌ اديان و مذاهب ايران دانلود کتاب آفرينش‌ خدايان، راز داستان‌های اوستایی
دانلود کتاب تاریخ پیامبران اولوالعزم دانلود کتاب سلسلة‌‌التواريخ‌ (شگفتی‌های‌‌ جهان باستان)
دانلود کتاب تاريخ اديان جهان دانلود کتاب حماسه گيلگمش (بازمانده از سومر باستان)
دانلود کتاب تاریخ یهود و مسیحیت در ایران دانلود کتاب الواح سومری
دانلود کتاب سرگذشت مسیحیت در طول تاریخ دانلود کتاب افسانه‌های‌ سرخ‌پوستان
دانلود کتاب هبوط در کویر (شریعتی)  
  شعر و ادبیات:
فلسفه: دانلود کتاب مثل‌ها و حکمت‌ها
دانلود کتاب تاریخ جنون (میشل فوکو) دانلود کتاب زراتشت نامه (نسخه‌ خطی)
دانلود کتاب آشنایی با فلسفه سیاسی دانلود کتاب پيشگويی‌های شاه‌ نعمت‌الله‌ولی
دانلود کتاب چنين گفت زرتشت (نيچه) دانلود کتاب دیوان شرقی (گوته)
دانلود کتاب متافیزیک (مابعدالطبیعه) (ارسطو) دانلود کتاب دایرةالمعارف بزرگ اسلامی
دانلود کتاب پنج رساله (افلاطون) دانلود کتاب برهان قاطع
دانلود کتاب مجموعه تمام آثار افلاطون  
  روانشناسی:
روزنامه‌های تاریخی: دانلود کتاب یونگ، مفاهیم کاربردی
دانلود روزنامه وقایع اتفاقیه (امیرکبیر) دانلود کتاب ضمیر پتهان (یونگ)
دانلود روزنامه پیمان و پرچم (احمد کسروی)  
دانلود روزنامه ایران باستان (سیف آزاد)  
دانلود روزنامه طوفان (فرخی یزدی)  
دانلود روزنامه باختر امروز (دکتر فاطمی)  
دانلود روزنامه خاک و خون  
دانلود روزنامه مردم ایران  
دانلود روزنامه قرن بیستم (میرزاده عشقی)  
   
   

دانلود کتاب‌های نایاب ، تاریخی ، قديمی - کتابخانه مجازی تاریخ‌بوک

منوچهر يک هفته با درد بود

دو چشمش پر آب و رخش زرد بود

بهشتم بيامد منوچهر شاه

بسر بر نهاد آن کياني کلاه

همه پهلوانان روي زمين

برو يکسره خواندند آفرين

چو ديهيم شاهي بسر بر نهاد

جهان را سراسر همه مژده داد

به داد و به آيين و مردانگي

به نيکي و پاکي و فرزانگي

منم گفت بر تخت گردان سپهر

همم خشم و جنگست و هم داد و مهر

زمين بنده و چرخ يار منست

سر تاجداران شکار منست

همم دين و هم فره? ايزديست

همم بخت نيکي و هم بخرديست

شب تار جوينده? کين منم

همان آتش تيز برزين منم

خداوند شمشير و زرينه کفش

فرازنده? کاوياني درفش

فروزنده? ميغ و برنده تيغ

بجنگ اندرون جان ندارم دريغ

گه بزم دريا دو دست منست

دم آتش از بر نشست منست

بدان را ز بد دست کوته کنم

زمين را بکين رنگ ديبه کنم

گراينده گرز و نماينده تاج

فروزنده? ملک بر تخت عاج

ابا اين هنرها يکي بنده‌ام

جهان آفرين را پرستنده‌ام

همه دست بر روي گريان زنيم

همه داستانها ز يزدان زنيم

کزو تاج و تختست ازويم سپاه

ازويم سپاس و بدويم پناه

براه فريدون فرخ رويم

نيامان کهن بود گر ما نويم

هر آنکس که در هفت کشور زمين

بگردد ز راه و بتابد ز دين

نماينده? رنج درويش را

زبون داشتن مردم خويش را

برافراختن سر به بيشي و گنج

به رنجور مردم نماينده رنج

همه نزد من سر به سر کافرند

وز آهرمن بدکنش بدترند

هر آن کس که او جز برين دين بود

ز يزدان و از منش نفرين بود

وزان پس به شمشير يازيم دست

کنم سر به سر کشور و مرز پست

همه پهلوانان روي زمين

منوچهر را خواندند آفرين

که فرخ نياي تو اي نيکخواه

ترا داد شاهي و تخت و کلاه

ترا باد جاويد تخت ردان

همان تاج و هم فره? موبدان

دل ما يکايک به فرمان تست

همان جان ما زير پيمان تست

جهان پهلوان سام بر پاي خاست

چنين گفت کاي خسرو داد راست

ز شاهان مرا ديده بر ديدنست

ز تو داد و ز ما پسنديدنست

پدر بر پدر شاه ايران تويي

گزين سواران و شيران تويي

ترا پاک يزدان نگه‌دار باد

دلت شادمان بخت بيدار باد

تو از باستان يادگار مني

به تخت کئي بر بهار مني

به رزم اندرون شير پاينده‌اي

به بزم اندرون شيد تابنده‌اي

زمين و زمان خاک پاي تو باد

همان تخت پيروزه جاي تو باد

تو شستي به شمشير هندي زمين

به آرام بنشين و رامش گزين

ازين پس همه نوبت ماست رزم

ترا جاي تخت است و شادي و بزم

شوم گرد گيتي برآيم يکي

ز دشمن ببند آورم اندکي

مرا پهلواني نياي تو داد

دلم را خرد مهر و راي تو داد

برو آفرين کرد بس شهريار

بسي دادش از گوهر شاهوار

چو از پيش تختش گرازيد سام

پسش پهلوانان نهادند گام

خراميد و شد سوي آرامگاه

همي کرد گيتي به آيين و راه

کنون پرشگفتي يکي داستان

بپيوندم از گفته? باستان

نگه کن که مر سام را روزگار

چه بازي نمود اي پسر گوش دار

نبود ايچ فرزند مرسام را

دلش بود جوينده? کام را

نگاري بد اندر شبستان اوي

ز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موي

از آن ماهش اميد فرزند بود

که خورشيد چهر و برومند بود

ز سام نريمان همو بارداشت

ز بارگران تنش آزار داشت

ز مادر جدا شد بران چند روز

نگاري چو خورشيد گيتي فروز

به چهره چنان بود تابنده شيد

وليکن همه موي بودش سپيد

پسر چون ز مادر بران گونه زاد

نکردند يک هفته بر سام ياد

شبستان آن نامور پهلوان

همه پيش آن خرد کودک نوان

کسي سام يل را نيارست گفت

که فرزند پير آمد از خوب جفت

يکي دايه بودش به کردار شير

بر پهلوان اندر آمد دلير

که بر سام يل روز فرخنده باد

دل بدسگالان او کنده باد

پس پرده? تو در اي نامجوي

يکي پور پاک آمد از ماه روي

تنش نقره? سيم و رخ چون بهشت

برو بر نبيني يک اندام زشت

از آهو همان کش سپيدست موي

چنين بود بخش تو اي نامجوي

فرود آمد از تخت سام سوار

به پرده درآمد سوي نوبهار

چو فرزند را ديد مويش سپيد

ببود از جهان سر به سر نااميد

سوي آسمان سربرآورد راست

ز دادآور آنگاه فرياد خواست

که اي برتر از کژي و کاستي

بهي زان فزايد که تو خواستي

اگر من گناهي گران کرده‌ام

وگر کيش آهرمن آورده‌ام

به پوزش مگر کردگار جهان

به من بر ببخشايد اندر نهان

بپيچد همي تيره جانم ز شرم

بجوشد همي در دلم خون گرم

چو آيند و پرسند گردنکشان

چه گويم ازين بچه? بدنشان

چه گويم که اين بچه? ديو چيست

پلنگ و دورنگست و گرنه پريست

ازين ننگ بگذارم ايران زمين

نخواهم برين بوم و بر آفرين

بفرمود پس تاش برداشتند

از آن بوم و بر دور بگذاشتند

بجايي که سيمرغ را خانه بود

بدان خانه اين خرد بيگانه بود

نهادند بر کوه و گشتند باز

برآمد برين روزگاري دراز

چنان پهلوان زاده? بيگناه

ندانست رنگ سپيد از سياه

پدر مهر و پيوند بفگند خوار

جفا کرد بر کودک شيرخوار

يکي داستان زد برين نره شير

کجا بچه را کرده بد شير سير

که گر من ترا خون دل دادمي

سپاس ايچ بر سرت ننهادمي

که تو خود مرا ديده و هم دلي

دلم بگسلد گر زمن بگسلي

چو سيمرغ را بچه شد گرسنه

به پرواز بر شد دمان از بنه

يکي شيرخواره خروشنده ديد

زمين را چو درياي جوشنده ديد

ز خاراش گهواره و دايه خاک

تن از جامه دور و لب از شير پاک

به گرد اندرش تيره خاک نژند

به سر برش خورشيد گشته بلند

پلنگش بدي کاشکي مام و باب

مگر سايه‌اي يافتي ز آفتاب

فرود آمد از ابر سيمرغ و چنگ

بزد برگرفتش از آن گرم سنگ

ببردش دمان تا به البرز کوه

که بودش بدانجا کنام و گروه

سوي بچگان برد تا بشکرند

بدان ناله? زار او ننگرند

ببخشود يزدان نيکي‌دهش

کجا بودني داشت اندر بوش

نگه کرد سيمرغ با بچگان

بران خرد خون از دو ديده چکان

شگفتي برو بر فگندند مهر

بماندند خيره بدان خوب چهر

شکاري که نازکتر آن برگزيد

که بي‌شير مهمان همي خون مزيد

بدين گونه تا روزگاري دراز

برآورد داننده بگشاد راز

چو آن کودک خرد پر مايه گشت

برآن کوه بر روزگاري گذشت

يکي مرد شد چون يکي زاد سرو

برش کوه سيمين ميانش چو غرو

نشانش پراگنده شد در جهان

بد و نيک هرگز نماند نهان

به سام نريمان رسيد آگهي

از آن نيک پي پور با فرهي

شبي از شبان داغ دل خفته بود

ز کار زمانه برآشفته بود

چنان ديد در خواب کز هندوان

يکي مرد بر تازي اسپ دوان

ورا مژده دادي به فرزند او

بران برز شاخ برومند او

چو بيدار شد موبدان را بخواند

ازين در سخن چندگونه براند

چه گوييد گفت اندرين داستان

خردتان برين هست همداستان

هر آنکس که بودند پير و جوان

زبان برگشادند بر پهلوان

که بر سنگ و بر خاک شير و پلنگ

چه ماهي به دريا درون با نهنگ

همه بچه را پروراننده‌اند

ستايش به يزدان رساننده‌اند

تو پيمان نيکي دهش بشکني

چنان بي‌گنه بچه را بفگني

بيزدان کنون سوي پوزش گراي

که اويست بر نيکويي رهنماي

چو شب تيره شد راي خواب آمدش

از انديشه? دل شتاب آمدش

چنان ديد در خواب کز کوه هند

درفشي برافراشتندي بلند

جواني پديد آمدي خوب روي

سپاهي گران از پس پشت اوي

بدست چپش بر يکي موبدي

سوي راستش نامور بخردي

يکي پيش سام آمدي زان دو مرد

زبان بر گشادي بگفتار سرد

که اي مرد بيباک ناپاک راي

دل و ديده شسته ز شرم خداي

ترا دايه گر مرغ شايد همي

پس اين پهلواني چه بايد همي

گر آهوست بر مرد موي سپيد

ترا ريش و سرگشت چون خنگ بيد

پس از آفريننده بيزار شو

که در تنت هر روز رنگيست نو

پسر گر به نزديک تو بود خوار

کنون هست پرورده? کردگار

کزو مهربانتر ورا دايه نيست

ترا خود به مهر اندرون مايه نيست

به خواب اندرون بر خروشيد سام

چو شير ژيان کاندر آيد به دام

چو بيدار شد بخردانرا بخواند

سران سپه را همه برنشاند

بيامد دمان سوي آن کوهسار

که افگندگان را کند خواستار

سراندر ثريا يکي کوه ديد

که گفتي ستاره بخواهد کشيد

نشيمي ازو برکشيده بلند

که نايد ز کيوان برو بر گزند

فرو برده از شيز و صندل عمود

يک اندر دگر ساخته چوب عود

بدان سنگ خارا نگه کرد سام

بدان هيبت مرغ و هول کنام

يکي کاخ بد تارک اندر سماک

نه از دست رنج و نه از آب و خاک

ره بر شدن جست و کي بود راه

دد و دام را بر چنان جايگاه

ابر آفريننده کرد آفرين

بماليد رخسارگان بر زمين

همي گفت کاي برتر از جايگاه

ز روشن روان و ز خورشيد و ماه

گرين کودک از پاک پشت منست

نه از تخم بد گوهر آهرمنست

از اين بر شدن بنده را دست گير

مرين پر گنه را تو اندرپذير

چنين گفت سيمرغ با پور سام

که اي ديده رنج نشيم و کنام

پدر سام يل پهلوان جهان

سرافرازتر کس ميان مهان

بدين کوه فرزند جوي آمدست

ترا نزد او آب روي آمدست

روا باشد اکنون که بردارمت

بي‌آزار نزديک او آرمت

به سيمرغ بنگر که دستان چه گفت

که سير آمدستي همانا ز جفت

نشيم تو رخشنده گاه منست

دو پر تو فر کلاه منست

چنين داد پاسخ که گر تاج و گاه

ببيني و رسم کياني کلاه

مگر کاين نشيمت نيايد به کار

يکي آزمايش کن از روزگار

ابا خويشتن بر يکي پر من

خجسته بود سايه? فر من

گرت هيچ سختي بروي آورند

ور از نيک و بد گفت‌وگوي آورند

برآتش برافگن يکي پر من

ببيني هم اندر زمان فر من

که در زير پرت بپرورده‌ام

ابا بچگانت برآورده‌ام

همان گه بيايم چو ابر سياه

بي‌آزارت آرم بدين جايگاه

فرامش مکن مهر دايه ز دل

که در دل مرا مهر تو دلگسل

دلش کرد پدرام و برداشتش

گرازان به ابر اندر افراشتش

ز پروازش آورد نزد پدر

رسيده به زير برش موي سر

تنش پيلوار و به رخ چون بهار

پدر چون بديدش بناليد زار

فرو برد سر پيش سيمرغ زود

نيايش همي بفرين برفزود

سراپاي کودک همي بنگريد

همي تاج و تخت کئي را سزيد

برو و بازوي شير و خورشيد روي

دل پهلوان دست شمشير جوي

سپيدش مژه ديدگان قيرگون

چو بسد لب و رخ به مانند خون

دل سام شد چون بهشت برين

بران پاک فرزند کرد آفرين

به من اي پسر گفت دل نرم کن

گذشته مکن ياد و دل گرم کن

منم کمترين بنده يزدان پرست

ازان پس که آوردمت باز دست

پذيرفته‌ام از خداي بزرگ

که دل بر تو هرگز ندارم سترگ

بجويم هواي تو ازنيک و بد

ازين پس چه خواهي تو چونان سزد

تنش را يکي پهلواني قباي

بپوشيد و از کوه بگزارد پاي

فرود آمد از کوه و بالاي خواست

همان جامه? خسرو آراي خواست

سپه يکسره پيش سام آمدند

گشاده دل و شادکام آمدند

تبيره‌زنان پيش بردند پيل

برآمد يکي گرد مانند نيل

خروشيدن کوس با کرناي

همان زنگ زرين و هندي دراي

سواران همه نعره برداشتند

بدان خرمي راه بگذاشتند

چو اندر هوا شب علم برگشاد

شد آن روي روميش زنگي نژاد

بران دشت هامون فرود آمدند

بخفتند و يکبار دم بر زدند

چو بر چرخ گردان درفشنده شيد

يکي خيمه زد از حرير سپيد

به شادي به شهر اندرون آمدند

ابا پهلواني فزون آمدند

يکايک به شاه آمد اين آگهي

که سام آمد از کوه با فرهي

بدان آگهي شد منوچهر شاد

بسي از جهان آفرين کرد ياد

بفرمود تا نوذر نامدار

شود تازيان پيش سام سوار

کند آفرين کياني براوي

بدان شادماني که بگشاد روي

بفرمايدش تا سوي شهريار

شود تا سخنها کند خواستار

ببيند يکي روي دستان سام

به ديدار ايشان شود شادکام

وزين جا سوي زابلستان شود

برآيين خسروپرستان شود

چو نوذر بر سام نيرم رسيد

يکي نو جهان پهلوان را بديد

فرود آمد از باره سام سوار

گرفتند مر يکديگر را کنار

ز شاه و ز گردان بپرسيد سام

ازيشان بدو داد نوذر پيام

چو بشنيد پيغام شاه بزرگ

زمين را ببوسيد سام سترگ

دوان سوي درگاه بنهاد روي

چنان کش بفرمود ديهيم جوي

چو آمد به نزديکي شهريار

سپهبد پذيره شدش از کنار

درفش منوچهر چون ديد سام

پياده شد از باره بگذارد گام

منوچهر فرمود تا برنشست

مر آن پاک‌دل گرد خسروپرست

سوي تخت و ايوان نهادند روي

چه ديهيم دار و چه ديهيم جوي

منوچهر برگاه بنشست شاد

کلاه بزرگي به سر برنهاد

به يک دست قارن به يک دست سام

نشستند روشن‌دل و شادکام

پس آراسته زال را پيش شاه

برزين عمود و برزين کلاه

گرازان بياورد سالار بار

شگفتي بماند اندرو شهريار

بران بر ز بالاي آن خوب چهر

تو گفتي که آرام جانست و مهر

چنين گفت مر سام را شهريار

که از من تو اين را به زنهاردار

بخيره ميازارش از هيچ روي

به کس شادمانه مشو جز بدوي

که فر کيان دارد و چنگ شير

دل هوشمندان و آهنگ شير

پس از کار سيمرغ و کوه بلند

وزان تا چرا خوار شد ارجمند

يکايک همه سام با او بگفت

هم از آشکارا هم اندر نهفت

وز افگندن زال بگشاد راز

که چون گشت با او سپهر از فراز

سرانجام گيتي ز سيمرغ و زال

پر از داستان شد به بسيار سال

برفتم به فرمان گيهان خداي

به البرز کوه اندر آن زشت جاي

يکي کوه ديدم سراندر سحاب

سپهري‌ست گفتي ز خارا بر آب

برو بر نشيمي چو کاخ بلند

ز هر سوي برو بسته راه گزند

بدو اندرون بچه? مرغ و زال

تو گفتي که هستند هر دو همال

همي بوي مهر آمد از باد اوي

به دل راحت آمد هم از ياد اوي

ابا داور راست گفتم به راز

که اي آفريننده? بي‌نياز

رسيده بهر جاي برهان تو

نگردد فلک جز به فرمان تو

يکي بنده‌ام با تني پرگناه

به پيش خداوند خورشيد و ماه

اميدم به بخشايش تست بس

به چيزي دگر نيستم دسترس

تو اين بنده? مرغ پرورده را

به خواري و زاري برآورده را

همي پر پوشد بجاي حرير

مزد گوشت هنگام پستان شير

به بد مهري من روانم مسوز

به من باز بخش و دلم برفروز

به فرمان يزدان چو اين گفته شد

نيايش همان‌گه پذيرفته شد

بزد پر سيمرغ و بر شد به ابر

همي حلقه زد بر سر مرد گبر

ز کوه اندر آمد چو ابر بهار

گرفته تن زال را بر کنار

به پيش من آورد چون دايه‌اي

که در مهر باشد ورا مايه‌اي

من آوردمش نزد شاه جهان

همه آشکاراش کردم نهان

بفرمود پس شاه با موبدان

ستاره‌شناسان و هم بخردان

که جويند تا اختر زال چيست

بران اختر از بخت سالار کيست

چو گيرد بلندي چه خواهد بدن

همي داستان از چه خواهد زدن

ستاره‌شناسان هم اندر زمان

از اختر گرفتند پيدا نشان

بگفتند باشاه ديهيم دار

که شادان بزي تا بود روزگار

که او پهلواني بود نامدار

سرافراز و هشيار و گرد و سوار

چو بنشنيد شاه اين سخن شاد شد

دل پهلوان از غم آزاد شد

يکي خلعتي ساخت شاه زمين

که کردند هر کس بدو آفرين

از اسپان تازي به زرين ستام

ز شمشير هندي به زرين نيام

ز دينار و خز و ز ياقوت و زر

ز گستردنيهاي بسيار مر

غلامان رومي به ديباي روم

همه گوهرش پيکر و زرش بوم

زبرجد طبقها و پيروزه جام

چه از زر سرخ و چه از سيم خام

پر از مشک و کافور و پر زعفران

همه پيش بردند فرمان بران

همان جوشن و ترگ و برگستوان

همان نيزه و تير و گرز گران

همان تخت پيروزه و تاج زر

همام مهر ياقوت و زرين کمر

وزان پس منوچهر عهدي نوشت

سراسر ستايش بسان بهشت

همه کابل و زابل و ماي و هند

ز درياي چين تا به درياي سند

ز زابلستان تا بدان روي بست

به نوي نوشتند عهدي درست

چو اين عهد و خلعت بياراستند

پس اسپ جهان پهلوان خواستند

چو اين کرده شد سام بر پاي خاست

که اي مهربان مهتر داد و راست

ز ماهي بر انديشه تا چرخ ماه

چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه

به مهر و به داد و به خوي و خرد

زمانه همي از تو رامش برد

همه گنج گيتي به چشم تو خوار

مبادا ز تو نام تو يادگار

فرود آمد و تخت را داد بوس

ببستند بر کوهه? پيل کوس

سوي زابلستان نهادند روي

نظاره برو بر همه شهر و کوي

چو آمد به نزديکي نيمروز

خبر شد ز سالار گيتي فروز

بياراسته سيستان چون بهشت

گلش مشک سارابد و زر خشت

بسي مشک و دينار برريختند

بسي زعفران و درم بيختند

يکي شادماني بد اندر جهان

سراسر ميان کهان و مهان

هر آنجا که بد مهتري نامجوي

ز گيتي سوي سام بنهاد روي

که فرخنده بادا پي اين جوان

برين پاک دل نامور پهلوان

چو بر پهلوان آفرين خواندند

ابر زال زر گوهر افشاندند

نشست آنگهي سام با زيب و جام

همي داد چيز و همي راند کام

کسي کو به خلعت سزاوار بود

خردمند بود و جهاندار بود

براندازه‌شان خلعت آراستند

همه پايه? برتري خواستند

جهانديدگان را ز کشور بخواند

سخنهاي بايسته چندي براند

چنين گفت با نامور بخردان

که اي پاک و بيدار دل موبدان

چنين است فرمان هشيار شاه

که لشکر همي راند بايد به راه

سوي گرگساران و مازندران

همي راند خواهم سپاهي گران

بماند به نزد شما اين پسر

که همتاي جان‌ست و جفت جگر

دل و جانم ايدر بماند همي

مژه خون دل برفشاند همي

بگاه جواني و کند آوري

يکي بيهده ساختم داوري

پسر داد يزدان بيانداختم

ز بي‌دانشي ارج نشناختم

گرانمايه سيمرغ برداشتش

همان آفريننده بگماشتش

بپرورد او را چو سرو بلند

مرا خوار بد مرغ را ارجمند

چو هنگام بخشايش آمد فراز

جهاندار يزدان بمن داد باز

بدانيد کاين زينهار منست

به نزد شما يادگار منست

گراميش داريد و پندش دهيد

همه راه و راي بلندش دهيد

سوي زال کرد آنگهي سام روي

که داد و دهش گير و آرام جوي

چنان دان که زابلستان خان تست

جهان سر به سر زير فرمان تست

ترا خان و مان بايد آبادتر

دل دوستداران تو شادتر

کليد در گنجها پيش تست

دلم شاد و غمگين به کم بيش تست

به سام آنگهي گفت زال جوان

که چون زيست خواهم من ايدر نوان

جدا پيشتر زين کجا داشتي

مدارم که آمد گه آشتي

کسي کو ز مادر گنه کار زاد

من آنم سزد گر بنالم ز داد

گهي زير چنگال مرغ اندرون

چميدن به خاک و چريدن ز خون

کنون دور ماندم ز پروردگار

چنين پروراند مرا روزگار

ز گل بهره? من بجز خار نيست

بدين با جهاندار پيگار نيست

بدو گفت پرداختن دل سزاست

بپرداز و بر گوي هرچت هواست

ستاره شمر مرد اخترگراي

چنين زد ترا ز اختر نيک راي

که ايدر ترا باشد آرامگاه

هم ايدر سپاه و هم ايدر کلاه

گذر نيست بر حکم گردان سپهر

هم ايدر بگسترد بايدت مهر

کنون گرد خويش اندرآور گروه

سواران و مردان دانش پژوه

بياموز و بشنو ز هر دانشي

که يابي ز هر دانشي رامشي

ز خورد و ز بخشش مياساي هيچ

همه دانش و داد دادن بسيچ

بگفت اين و برخاست آواي کوس

هوا قيرگون شد زمين آبنوس

خروشيدن زنگ و هندي دراي

برآمد ز دهليز پرده سراي

سپهبد سوي جنگ بنهاد روي

يکي لشکري ساخته جنگجوي

بشد زال با او دو منزل براه

بدان تا پدر چون گذارد سپاه

پدر زال را تنگ در برگرفت

شگفتي خروشيدن اندر گرفت

بفرمود تا بازگردد ز راه

شود شادمان سوي تخت و کلاه

بيامد پر انديشه دستان سام

که تا چون زيد تا بود نيک نام

نشست از بر نامور تخت عاج

به سر بر نهاد آن فروزنده تاج

ابا ياره و گرزه? گاو سر

ابا طوق زرين و زرين کمر

ز هر کشوري موبدانرا بخواند

پژوهيد هر کار و هر چيز راند

ستاره شناسان و دين آوران

سواران جنگي و کين‌آوران

شب و روز بودند با او به هم

زدندي همي راي بر بيش و کم

چنان گشت زال از بس آموختن

تو گفتي ستاره‌ست از افروختن

به راي و به دانش به جايي رسيد

که چون خويشتن در جهان کس نديد

بدين سان همي گشت گردان سپهر

ابر سام و بر زال گسترده مهر

چنان بد که روزي چنان کرد راي

که در پادشاهي بجنبد ز جاي

برون رفت با ويژه‌گردان خويش

که با او يکي بودشان راي و کيش

سوي کشور هندوان کرد راي

سوي کابل و دنبر و مرغ و ماي

به هر جايگاهي بياراستي

مي و رود و رامشگران خواستي

گشاده در گنج و افگنده رنج

برآيين و رسم سراي سپنج

ز زابل به کابل رسيد آن زمان

گرازان و خندان و دل شادمان

يکي پادشا بود مهراب نام

زبر دست با گنج و گسترده کام

به بالا به کردار آزاده سرو

به رخ چون بهار و به رفتن تذرو

دل بخردان داشت و مغز ردان

دو کتف يلان و هش موبدان

ز ضحاک تازي گهر داشتي

به کابل همه بوم و برداشتي

همي داد هر سال مر سام ساو

که با او به رزمش نبود ايچ تاو

چو آگه شد از کار دستان سام

ز کابل بيامد بهنگام بام

ابا گنج و اسپان آراسته

غلامان و هر گونه‌اي خواسته

ز دينار و ياقوت و مشک و عبير

ز ديباي زربفت و چيني حرير

يکي تاج با گوهر شاهوار

يکي طوق زرين زبرجد نگار

چو آمد به دستان سام آگهي

که مهراب آمد بدين فرهي

پذيره شدش زال و بنواختش

به آيين يکي پايگه ساختش

سوي تخت پيروزه باز آمدند

گشاده دل و بزم ساز آمدند

يکي پهلواني نهادند خوان

نشستند بر خوان با فرخان

گسارنده? مي مي‌آورد و جام

نگه کرد مهراب را پورسام

خوش آمد هماناش ديدار او

دلش تيز تر گشت در کار او

چو مهراب برخاست از خوان زال

نگه کرد زال اندر آن برز و يال

چنين گفت با مهتران زال زر

که زيبنده‌تر زين که بندد کمر

يکي نامدار از ميان مهان

چنين گفت کاي پهلوان جهان

پس پرده? او يکي دخترست

که رويش ز خورشيد روشن‌ترست

ز سر تا به پايش به کردار عاج

به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج

بران سفت سيمنش مشکين کمند

سرش گشته چون حلقه? پاي‌بند

رخانش چو گلنار و لب ناردان

ز سيمين برش رسته دو ناروان

دو چشمش بسان دو نرگس بباغ

مژه تيرگي برده از پر زاغ

دو ابرو بسان کمان طراز

برو توز پوشيده ازمشک ناز

بهشتيست سرتاسر آراسته

پر آرايش و رامش و خواسته

برآورد مر زال را دل به جوش

چنان شد کزو رفت آرام وهوش

شب آمد پر انديشه بنشست زال

به ناديده برگشت بي‌خورد و هال

چو زد بر سر کوه بر تيغ شيد

چو ياقوت شد روي گيتي سپيد

در بار بگشاد دستان سام

برفتند گردان به زرين نيام

در پهلوان را بياراستند

چو بالاي پرمايگان خواستند

برون رفت مهراب کابل خداي

سوي خيمه? زال زابل خداي

چو آمد به نزديکي بارگاه

خروش آمد از در که بگشاي راه

بر پهلوان اندرون رفت گو

بسان درختي پر از بار نو

دل زال شد شاد و بنواختش

ازان انجمن سر برافراختش

بپرسيد کز من چه خواهي بخواه

ز تخت و ز مهر و ز تيغ و کلاه

بدو گفت مهراب کاي پادشا

سرافراز و پيروز و فرمان روا

مرا آرزو در زمانه يکيست

که آن آرزو بر تو دشوار نيست

که آيي به شادي سوي خان من

چو خورشيد روشن کني جان من

چنين داد پاسخ که اين راي نيست

به خان تو اندر مرا جاي نيست

نباشد بدين سام همداستان

همان شاه چون بشنود داستان

که ما مي‌گساريم و مستان شويم

سوي خانه? بت پرستان شويم

جزان هر چه گويي تو پاسخ دهم

به ديدار تو راي فرخ نهم

چو بشنيد مهراب کرد آفرين

به دل زال را خواند ناپاک دين

خرامان برفت از بر تخت اوي

همي آفرين خواند بر بخت اوي

چو دستان سام از پسش بنگريد

ستودش فراوان چنان چون سزيد

ازان کو نه هم دين و هم راه بود

زبان از ستودنش کوتاه بود

برو هيچکس چشم نگماشتند

مر او را ز ديوانگان داشتند

چو روشن دل پهلوان را بدوي

چنان گرم ديدند با گفت‌وگوي

مر او را ستودند يک يک مهان

همان کز پس پرده بودش نهان

ز بالا و ديدار و آهستگي

ز بايستگي هم ز شايستگي

دل زال يکباره ديوانه گشت

خرد دور شد عشق فرزانه گشت

سپهدار تازي سر راستان

بگويد برين بر يکي داستان

که تا زنده‌ام چرمه جفت منست

خم چرخ گردان نهفت منست

عروسم نبايد که رعنا شوم

به نزد خردمند رسوا شوم

از انديشگان زال شد خسته دل

بران کار بنهاد پيوسته دل

همي بود پيچان دل از گفت‌وگوي

مگر تيره گردد ازين آبروي

همي گشت يکچند بر سر سپهر

دل زال آگنده يکسر بمهر

چنان بد که مهراب روزي پگاه

برفت و بيامد ازان بارگاه

گذر کرد سوي شبستان خويش

همي گشت بر گرد بستان خويش

دو خورشيد بود اندر ايوان او

چو سيندخت و رودابه? ماه روي

بياراسته همچو باغ بهار

سراپاي پر بوي و رنگ و نگار

شگفتي برودابه اندر بماند

همي نام يزدان بروبر بخواند

يکي سرو ديد از برش گرد ماه

نهاده ز عنبر به سر بر کلاه

به ديبا و گوهر بياراسته

بسان بهشتي پر از خواسته

بپرسيد سيندخت مهراب را

ز خوشاب بگشاد عناب را

که چون رفتي امروز و چون آمدي

که کوتاه باد از تو دست بدي

چه مردست اين پير سر پور سام

همي تخت ياد آيدش گر کنام

خوي مردمي هيچ دارد همي

پي نامداران سپارد همي

چنين داد مهراب پاسخ بدوي

که اي سرو سيمين بر ماه روي

به گيتي در از پهلوانان گرد

پي زال زر کس نيارد سپرد

چو دست و عنانش بر ايوان نگار

نبيني نه بر زين چنو يک سوار

دل شير نر دارد و زور پيل

دو دستش به کردار درياي نيل

چو برگاه باشد درافشان بود

چو در جنگ باشد سرافشان بود

رخش پژمراننده? ارغوان

جوان سال و بيدار و بختش جوان

به کين اندرون چون نهنگ بلاست

به زين اندرون تيز چنگ اژدهاست

نشاننده? خاک در کين بخون

فشاننده? خنجر آبگون

از آهو همان کش سپيدست موي

بگويد سخن مردم عيب جوي

سپيدي مويش بزيبد همي

تو گويي که دلها فريبد همي

چو بشنيد رودابه آن گفت‌گوي

برافروخت و گلنارگون کرد روي

دلش گشت پرآتش از مهر زال

ازو دور شد خورد و آرام و هال

چو بگرفت جاي خرد آرزوي

دگر شد به راي و به آيين و خوي

ورا پنج ترک پرستنده بود

پرستنده و مهربان بنده بود

بدان بندگان خردمند گفت

که بگشاد خواهم نهان از نهفت

شما يک به يک رازدار منيد

پرستنده و غمگسار منيد

بدانيد هر پنج و آگه بويد

همه ساله با بخت همره بويد

که من عاشقم همچو بحر دمان

ازو بر شده موج تا آسمان

پر از پور سامست روشن دلم

به خواب اندر انديشه زو نگسلم

هميشه دلم در غم مهر اوست

شب و روزم انديشه? چهر اوست

کنون اين سخن را چه درمان کنيد

چگوييد و با من چه پيمان کنيد

يکي چاره بايد کنون ساختن

دل و جانم از رنج پرداختن

پرستندگان را شگفت آمد آن

که بيکاري آمد ز دخت ردان

همه پاسخش را بياراستند

چو اهرمن از جاي برخاستند

که اي افسر بانوان جهان

سرافراز بر دختران مهان

ستوده ز هندوستان تا به چين

ميان بتان در چو روشن نگين

به بالاي تو بر چمن سرو نيست

چو رخسار تو تابش پرو نيست

نگار رخ تو ز قنوج و راي

فرستد همي سوي خاور خداي

ترا خود بديده درون شرم نيست

پدر را به نزد تو آزرم نيست

که آن را که اندازد از بر پدر

تو خواهي که گيري مر او را به بر

که پرورده? مرغ باشد به کوه

نشاني شده در ميان گروه

کس از مادران پير هرگز نزاد

نه ز آنکس که زايد بباشد نژاد

چنين سرخ دو بسد شير بوي

شگفتي بود گر شود پيرجوي

جهاني سراسر پر از مهر تست

به ايوانها صورت چهرتست

ترا با چنين روي و بالاي و موي

ز چرخ چهارم خور آيدت شوي

چو رودابه گفتار ايشان شنيد

چو از باد آتش دلش بردميد

بريشان يکي بانگ برزد به خشم

بتابيد روي و بخوابيد چشم

وزان پس به چشم و به روي دژم

به ابرو ز خشم اندر آورد خم

چنين گفت کاين خام پيکارتان

شنيدن نيرزيد گفتارتان

نه قيصر بخواهم نه فغفور چين

نه از تاجداران ايران زمين

به بالاي من پور سامست زال

ابا بازوي شير و با برز و يال

گرش پيرخواني همي گر جوان

مرا او بجاي تنست و روان

مرا مهر او دل نديده گزيد

همان دوستي از شنيده گزيد

برو مهربانم به بر روي و موي

به سوي هنر گشتمش مهرجوي

پرستنده آگه شد از راز او

چو بشنيد دل خسته آواز او

به آواز گفتند ما بنده‌ايم

به دل مهربان و پرستنده‌ايم

نگه کن کنون تا چه فرمان دهي

نيايد ز فرمان تو جز بهي

يکي گفت زيشان که اي سر و بن

نگر تا نداند کسي اين سخن

اگر جادويي بايد آموختن

به بند و فسون چشمها دوختن

بپريم با مرغ و جادو شويم

بپوييم و در چاره آهو شويم

مگر شاه را نزد ماه آوريم

به نزديک او پايگاه آوريم

لب سرخ رودابه پرخنده کرد

رخان معصفر سوي بنده کرد

که اين گفته را گر شوي کاربند

درختي برومند کاري بلند

که هر روز ياقوت بار آورد

برش تازيان بر کنار آورد

پرستنده برخاست از پيش اوي

بدان چاره بي‌چاره بنهاد روي

به ديباي رومي بياراستند

سر زلف برگل بپيراستند

برفتند هر پنج تا رودبار

ز هر بوي و رنگي چو خرم بهار

مه فرودين وسر سال بود

لب رود لشکرگه زال بود

همي گل چدند از لب رودبار

رخان چون گلستان و گل در کنار

نگه کرد دستان ز تخت بلند

بپرسيد کاين گل پرستان کيند

چنين گفت گوينده با پهلوان

که از کاخ مهراب روشن روان

پرستندگان را سوي گلستان

فرستد همي ماه کابلستان

به نزد پري چهرگان رفت زال

کمان خواست از ترک و بفراخت يال

پياده همي رفت جويان شکار

خشيشار ديد اندر آن رودبار

کمان ترک گلرخ به زه بر نهاد

به دست جهان پهلوان در نهاد

نگه کرد تا مرغ برخاست ز آب

يکي تيره بنداخت اندر شتاب

ز پروازش آورد گردان فرود

چکان خون و وشي شده آب رود

بترک آنگهي گفت زان سو گذر

بياور تو آن مرغ افگنده پر

به کشتي گذر کرد ترک سترگ

خراميد نزد پرستنده ترک

پرستنده پرسيد کاي پهلوان

سخن گوي و بگشاي شيرين زبان

که اين شير بازو گو پيلتن

چه مردست و شاه کدام انجمن

که بگشاد زين گونه تير از کمان

چه سنجد به پيش اندرش بدگمان

نديديم زيبنده تر زين سوار

به تير و کمان بر چنين کامگار

پري روي دندان به لب برنهاد

مکن گفت ازين گونه از شاه ياد

شه نيمروزست فرزند سام

که دستانش خوانند شاهان به نام

بگردد جهان گر بگردد سوار

ازين سان نبيند يکي نامدار

پرستنده با کودک ماه روي

بخنديد و گفتش که چندين مگوي

که ماهيست مهراب را در سراي

به يک سر ز شاه تو برتر بپاي

به بالاي ساج است و همرنگ عاج

يکي ايزدي بر سر از مشک تاج

دو نرگس دژم و دو ابرو به خم

ستون دو ابرو چو سيمين قلم

دهانش به تنگي دل مستمند

سر زلف چون حلقه? پاي‌بند

دو جادوش پر خواب و پرآب روي

پر از لاله رخسار و پر مشک موي

نفس را مگر بر لبش راه نيست

چنو در جهان نيز يک ماه نيست

پرستندگان هر يکي آشکار

همي کرد وصف رخ آن نگار

بدين چاره تا آن لب لعل فام

کند آشنا با لب پور سام

چنين گفت با بندگان خوب چهر

که با ماه خوبست رخشنده مهر

وليکن به گفتن مگر روي نيست

بود کاب را ره بدين جوي نيست

دلاور که پرهيز جويد ز جفت

بماند بساني اندر نهفت

بدان تاش دختر نباشد ز بن

نبايد شنيدنش ننگ سخن

چنين گفت مر جفت را باز نر

چو بر خايه بنشست و گسترد پر

کزين خايه گر مايه بيرون کنم

ز پشت پدر خايه بيرون کنم

ازيشان چو برگشت خندان غلام

بپرسيد از و نامور پور سام

که با تو چه گفت آن که خندان شدي

گشاده لب و سيم دندان شدي

بگفت آنچه بشنيد با پهلوان

ز شادي دل پهلوان شد جوان

چنين گفت با ريدک ماه روي

که رو مر پرستندگان را بگوي

که از گلستان يک زمان مگذريد

مگر با گل از باغ گوهر بريد

درم خواست و دينار و گوهر ز گنج

گرانمايه ديباي زربفت پنج

بفرمود کاين نزد ايشان بريد

کسي را مگوئيد و پنهان بريد

نبايد شدن شان سوي کاخ باز

بدان تا پيامي فرستم براز

برفتند زي ماه رخسار پنج

ابا گرم گفتار و دينار و گنج

بديشان سپردند زر و گهر

پيام جهان پهلوان زال زر

پرستنده با ماه ديدار گفت

که هرگز نماند سخن در نهفت

مگر آنکه باشد ميان دو تن

سه تن نانهانست و چار انجمن

بگوي اي خردمند پاکيزه راي

سخن گر به رازست با ما سراي

پرستنده گفتند يک با دگر

که آمد به دام اندرون شير نر

کنون کار رودابه و کام زال

به جاي آمد و اين بود نيک فال

بيامد سيه چشم گنجور شاه

که بود اندر آن کار دستور شاه

سخن هر چه بشنيد از آن دلنواز

همي گفت پيش سپهبد به راز

سپهبد خراميد تا گلستان

بر اميد خورشيد کابلستان

پري روي گلرخ بتان طراز

برفتند و بردند پيشش نماز

سپهبد بپرسيد ازيشان سخن

ز بالا و ديدار آن سرو بن

ز گفتار و ديدار و راي و خرد

بدان تا به خوي وي اندر خورد

بگوييد با من يکايک سخن

به کژي نگر نفگنيد ايچ بن

اگر راستي‌تان بود گفت‌وگوي

به نزديک من تان بود آبروي

وگر هيچ کژي گماني برم

به زير پي پيلتان بسپرم

رخ لاله رخ گشت چون سندروس

به پيش سپهبد زمين داد بوس

چنين گفت کز مادر اندر جهان

نزايد کس اندر ميان مهان

به ديدار سام و به بالاي او

به پاکي دل و دانش و راي او

دگر چون تو اي پهلوان دلير

بدين برز بالا و بازوي شير

همي مي‌چکد گويي از روي تو

عبيرست گويي مگر بوي تو

سه ديگر چو رودابه? ماه روي

يکي سرو سيمست با رنگ و بوي

ز سر تا به پايش گلست وسمن

به سرو سهي بر سهيل يمن

از آن گنبد سيم سر بر زمين

فرو هشته بر گل کمند از کمين

به مشک و به عنبر سرش بافته

به ياقوت و زمرد تنش تافته

سر زلف و جعدش چو مشکين زره

فگندست گويي گره بر گره

ده انگشت برسان سيمين قلم

برو کرده از غاليه صدرقم

بت آراي چون او نبيند بچين

برو ماه و پروين کنند آفرين

سپهبد پرستنده را گفت گرم

سخنهاي شيرين به آواي نرم

که اکنون چه چارست با من بگوي

يکي راه جستن به نزديک اوي

که ما را دل و جان پر از مهر اوست

همه آرزو ديدن چهر اوست

پرستنده گفتا چو فرمان دهي

گذاريم تا کاخ سرو سهي

ز فرخنده راي جهان پهلوان


ز گفتار و ديدار روشن روان

فريبيم و گوييم هر گونه‌اي

ميان اندرون نيست واژونه‌اي

سرمشک بويش به دام آوريم

لبش زي لب پور سام آوريم

خرامد مگر پهلوان با کمند

به نزديک ديوار کاخ بلند

کند حلقه در گردن کنگره

شود شير شاد از شکار بره

برفتند خوبان و برگشت زال

دلش گشت با کام و شادي همال

رسيدند خوبان به درگاه کاخ

به دست اندرون هر يک از گل دو شاخ

نگه کرد دربان برآراست جنگ

زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ

که بي‌گه ز درگاه بيرون شويد

شگفت آيدم تا شما چون شويد

بتان پاسخش را بياراستند

به تنگي دل از جاي برخاستند

که امروز روزي دگر گونه نيست

به راه گلان ديو واژونه نيست

بهار آمد ازگلستان گل چنيم

ز روي زمين شاخ سنبل چنيم

نگهبان در گفت کامروز کار

نبايد گرفتن بدان هم شمار

که زال سپهبد بکابل نبود

سراپرده? شاه زابل نبود

نبينيد کز کاخ کابل خداي

به زين اندر آرد بشبگير پاي

اگرتان ببيند چنين گل بدست

کند بر زمين‌تان هم آنگاه پست

شدند اندر ايوان بتان طراز

نشستند و با ماه گفتند راز

نهادند دينار و گوهر به پيش

بپرسيد رودابه از کم و بيش

که چون بودتان کار با پور سام

بديدن بهست ار به آواز و نام

پري چهره هر پنج بشتافتند

چو با ماه جاي سخن يافتند

که مرديست برسان سرو سهي

همش زيب و هم فر شاهنشهي

همش رنگ و بوي و همش قد و شاخ

سواري ميان لاغر و بر فراخ

دو چشمش چو دو نرگس قيرگون

لبانش چو بسد رخانش چو خون

کف و ساعدش چو کف شير نر

هيون ران و موبد دل و شاه فر

سراسر سپيدست مويش برنگ

از آهو همين است و اين نيست ننگ

سر جعد آن پهلوان جهان

چو سيمين زره بر گل ارغوان

که گويي همي خود چنان بايدي

وگر نيستي مهر نفزايدي

به ديار تو داده‌ايمش نويد

ز ما بازگشتست دل پراميد

کنون چاره? کار مهمان بساز

بفرماي تا بر چه گرديم باز

چنين گفت با بندگان سرو بن

که ديگر شدستي به راي و سخن

همان زال کو مرغ پرورده بود

چنان پير سر بود و پژمرده بود

به ديدار شد چون گل ارغوان

سهي قد و زيبا رخ و پهلوان

رخ من به پيشش بياراستي

به گفتار و زان پس بهاخواستي

همي گفت و لب را پر از خنده داشت

رخان هم چو گلنار آگنده داشت

پرستنده با بانوي ماه‌روي

چنين گفت کاکنون ره چاره جوي

که يزدان هر آنچت هوا بود داد

سرانجام اين کار فرخنده باد

يکي خانه بودش چو خرم بهار

ز چهر بزرگان برو بر نگار

به ديباي چيني بياراستند

طبق‌هاي زرين بپيراستند

عقيق و زبرجد برو ريختند

مي و مشک و عنبر برآميختند

همه زر و پيروزه بد جامشان

به روشن گلاب اندر آشامشان

بنفشه گل و نرگس و ارغوان

سمن شاخ و سنبل به ديگر کران

از آن خانه? دخت خورشيد روي

برآمد همي تا به خورشيد بوي

چو خورشيد تابنده شد ناپديد

در حجره بستند و گم شد کليد

پرستنده شد سوي دستان سام

که شد ساخته کار بگذار گام

سپهبد سوي کاخ بنهاد روي

چنان چون بود مردم جفت جوي

برآمد سيه چشم گلرخ به بام

چو سرو سهي بر سرش ماه تام

چو از دور دستان سام سوار

پديد آمد آن دختر نامدار

دو بيجاده بگشاد و آواز داد

که شاد آمدي اي جوانمرد شاد

درود جهان آفرين بر تو باد

خم چرخ گردان زمين تو باد

پياده بدين سان ز پرده سراي

برنجيدت اين خسرواني دو پاي

سپهبد کزان گونه آوا شنيد

نگه کرد و خورشيد رخ را بديد

شده بام از آن گوهر تابناک

به جاي گل سرخ ياقوت خاک

چنين داد پاسخ که اي ماه چهر

درودت ز من آفرين از سپهر

چه مايه شبان ديده اندر سماک

خروشان بدم پيش يزدان پاک

همي خواستم تا خداي جهان

نمايد مرا رويت اندر نهان

کنون شاد گشتم به آواز تو

بدين خوب گفتار با ناز تو

يکي چاره? راه ديدار جوي

چه پرسي تو بر باره و من به کوي

پري روي گفت سپهبد شنود

سر شعر گلنار بگشاد زود

کمندي گشاد او ز سرو بلند

کس از مشک زان سان نپيچد کمند

خم اندر خم و مار بر مار بر

بران غبغبش نار بر نار بر

بدو گفت بر تاز و برکش ميان

بر شير بگشاي و چنگ کيان

بگير اين سيه گيسو از يک سوم

ز بهر تو بايد همي گيسوم

نگه کرد زال اندران ماه روي

شگفتي بماند اندران روي و موي

چنين داد پاسخ که اين نيست داد

چنين روز خورشيد روشن مباد

که من دست را خيره بر جان زنم

برين خسته دل تيز پيکان زنم

کمند از رهي بستد و داد خم

بيفگند خوار و نزد ايچ دم

به حلقه درآمد سر کنگره

برآمد ز بن تا به سر يکسره

چو بر بام آن باره بنشست باز

برآمد پري روي و بردش نماز

گرفت آن زمان دست دستان به دست

برفتند هر دو به کردار مست

فرود آمد از بام کاخ بلند

به دست اندرون دست شاخ بلند

سوي خانه? زرنگار آمدند

بران مجلس شاهوار آمدند

بهشتي بد آراسته پر ز نور

پرستنده بر پاي و بر پيش حور

شگفت اندرو مانده بد زال زر

برآن روي و آن موي و بالا و فر

ابا ياره و طوق و با گوشوار

ز دينار و گوهر چو باغ بهار

دو رخساره چون لاله اندر سمن

سر جعد زلفش شکن بر شکن

همان زال با فر شاهنشهي

نشسته بر ماه بر فرهي

حمايل يکي دشنه اندر برش

ز ياقوت سرخ افسري بر سرش

همي بود بوس و کنار و نبيد

مگر شير کو گور را نشکريد

سپهبد چنين گفت با ماه‌روي

که اي سرو سيمين بر و رنگ بوي

منوچهر اگر بشنود داستان

نباشد برين کار همداستان

همان سام نيرم برآرد خروش

ازين کار بر من شود او بجوش

وليکن نه پرمايه جانست و تن

همان خوار گيرم بپوشم کفن

پذيرفتم از دادگر داورم

که هرگز ز پيمان تو نگذرم

شوم پيش يزدان ستايش کنم

چو ايزد پرستان نيايش کنم

مگر کو دل سام و شاه زمين

بشويد ز خشم و ز پيکار و کين

جهان آفرين بشنود گفت من

مگر کاشکارا شوي جفت من

بدو گفت رودابه من همچنين

پذيرفتم از داور کيش و دين

که بر من نباشد کسي پادشا

جهان آفرين بر زبانم گوا

جز از پهلوان جهان زال زر

که با تخت و تاجست وبا زيب و فر

همي مهرشان هر زمان بيش بود

خرد دور بود آرزو پيش بود

چنين تا سپيده برآمد ز جاي

تبيره برآمد ز پرده‌سراي

پس آن ماه را شيد پدرود کرد

بر خويش تار و برش پود کرد

ز بالا کمند اندر افگند زال

فرود آمد از کاخ فرخ همال

چو خورشيد تابان برآمد ز کوه

برفتند گردان همه همگروه

بديدند مر پهلوان را پگاه

وزان جايگه برگرفتند راه

سپهبد فرستاد خواننده را

که خواند بزرگان داننده را

چو دستور فرزانه با موبدان

سرافراز گردان و فرخ ردان

به شادي بر پهلوان آمدند

خردمند و روشن روان آمدند

زبان تيز بگشاد دستان سام

لبي پر ز خنده دلي شادکام

نخست آفرين جهاندار کرد

دل موبد از خواب بيدار کرد

چنين گفت کز داور راد و پاک

دل ما پر اميد و ترس است و باک

به بخشايش اميد و ترس از گناه

به فرمانها ژرف کردن نگاه

ستودن مراو را چنان چون توان

شب و روز بودن به پيشش نوان

خداوند گردنده خورشيد و ماه

روان را به نيکي نماينده راه

بدويست گيهان خرم به پاي

همو داد و داور به هر دو سراي

بهار آرد و تيرماه و خزان

برآرد پر از ميوه دار رزان

جوان داردش گاه با رنگ و بوي

گهش پير بيني دژم کرده روي

ز فرمان و رايش کسي نگذرد

پي مور بي او زمين نسپرد

بدانگه که لوح آفريد و قلم

بزد بر همه بودنيها رقم

جهان را فزايش ز جفت آفريد

که از يک فزوني نيايد پديد

ز چرخ بلند اندر آمد سخن

سراسر همين است گيتي ز بن

زمانه به مردم شد آراسته

وزو ارج گيرد همي خواسته

اگر نيستي جفت اندر جهان

بماندي تواناي اندر نهان

و ديگر که مايه ز دين خداي

نديدم که ماندي جوان را بجاي

بويژه که باشد ز تخم بزرگ

چو بي‌جفت باشد بماند سترگ

چه نيکوتر از پهلوان جوان

که گردد به فرزند روشن روان

چو هنگام رفتن فراز آيدش

به فرزند نو روز بازآيدش

به گيتي بماند ز فرزند نام

که اين پور زالست و آن پور سام

بدو گردد آراسته تاج و تخت

ازان رفته نام و بدين مانده بخت

کنون اين همه داستان منست

گل و نرگس بوستان منست

که از من رميدست صبر و خرد

بگوييد کاين را چه اندر خورد

نگفتم من اين تا نگشتم غمي

به مغز و خرد در نيامد کمي

همه کاخ مهراب مهر منست

زمينش چو گردان سپهر منست

دلم گشت با دخت سيندخت رام

چه گوينده باشد بدين رام سام

شود رام گويي منوچهر شاه

جواني گماني برد يا گناه

چه مهتر چه کهتر چو شد جفت جوي

سوي دين و آيين نهادست روي

بدين در خردمند را جنگ نيست

که هم راه دينست و هم ننگ نيست

چه گويد کنون موبد پيش بين

چه دانيد فرزانگان اندرين

ببستند لب موبدان و ردان

سخن بسته شد بر لب بخردان

که ضحاک مهراب را بد نيا

دل شاه ازيشان پر از کيميا

گشاده سخن کس نيارست گفت

که نشنيد کس نوش با نيش جفت

چو نشنيد از ايشان سپهبد سخن

بجوشيد و راي نو افگند بن

که دانم که چون اين پژوهش کنيد

بدين راي بر من نکوهش کنيد

وليکن هر آنکو بود پر منش

ببايد شنيدن بسي سرزنش

مرا اندرين گر نمايش کنيد

وزين بند راه گشايش کنيد

به جاي شما آن کنم در جهان

که با کهتران کس نکرد از مهان

ز خوبي و از نيکي و راستي

ز بد ناورم بر شما کاستي

همه موبدان پاسخ آراستند

همه کام و آرام او خواستند

که ما مر ترا يک به يک بنده‌ايم

نه از بس شگفتي سرافگنده‌ايم

ابا آنکه مهراب ازين پايه نيست

بزرگست و گرد و سبک مايه نيست

بدانست کز گوهر اژدهاست

و گر چند بر تازيان پادشاست

اگر شاه رابد نگردد گمان

نباشد ازو ننگ بر دودمان

يکي نامه بايد سوي پهلوان

چنان چون تو داني به روشن روان

ترا خود خرد زان ما بيشتر

روان و گمانت به انديشتر

مگر کو يکي نامه نزديک شاه

فرستد کند راي او را نگاه

منوچهر هم راي سام سوار

نپردازد از ره بدين مايه کار

سپهبد نويسنده را پيش خواند

دل آگنده بودش همه برفشاند

يکي نامه فرمود نزديک سام

سراسر نويد و درود و خرام

ز خط نخست آفرين گستريد

بدان دادگر کو جهان آفريد

ازويست شادي ازويست زور

خداوند کيوان و ناهيد و هور

خداوند هست و خداوند نيست

همه بندگانيم و ايزد يکيست

ازو باد بر سام نيرم درود

خداوند کوپال و شمشير و خود

چماننده? ديزه هنگام گرد

چراننده? کرگس اندر نبرد

فزاينده? باد آوردگاه

فشاننده? خون ز ابر سياه

گراينده? تاج و زرين کمر

نشاننده? زال بر تخت زر

به مردي هنر در هنر ساخته

خرد از هنرها برافراخته

من او را بسان يکي بنده‌ام

به مهرش روان و دل آگنده‌ام

ز مادر بزادم بران سان که ديد

ز گردون به من بر ستمها رسيد

پدر بود در ناز و خز و پرند

مرا برده سيمرغ بر کوه هند

نيازم بد آنکو شکار آورد

ابا بچه‌ام در شمار آورد

همي پوست از باد بر من بسوخت

زمان تا زمان خاک چشمم بدوخت

همي خواندندي مرا پور سام

به اورنگ بر سام و من در کنام

چو يزدان چنين راند اندر بوش

بران بود چرخ روان را روش

کس از داد يزدان نيابد گريغ

وگر چه بپرد برآيد به ميغ

سنان گر بدندان بخايد دلير

بدرد ز آواز او چرم شير

گرفتار فرمان يزدان بود

وگر چند دندانش سندان بود

يکي کار پيش آمدم دل شکن

که نتوان ستودنش بر انجمن

پدر گر دليرست و نراژدهاست

اگر بشنود راز بنده رواست

من از دخت مهراب گريان شدم

چو بر آتش تيز بريان شدم

ستاره شب تيره يار منست

من آنم که دريا کنار منست

به رنجي رسيدستم از خويشتن

که بر من بگريد همه انجمن

اگر چه دلم ديد چندين ستم

نيارم زدن جز به فرمانت دم

چه فرمايد اکنون جهان پهلوان

گشايم ازين رنج و سختي روان

ز پيمان نگردد سپهبد پدر

بدين کار دستور باشد مگر

که من دخت مهراب را جفت خويش

کنم راستي را به آيين و کيش

به پيمان چنين رفت پيش گروه

چو باز آوريدم ز البرز کوه

که هيچ آرزو بر دلت نگسلم

کنون اندرين است بسته دلم

سواري به کردار آذر گشسپ

ز کابل سوي سام شد بر دو اسپ

بفرمود و گفت ار بماند يکي

نبايد ترا دم زدن اندکي

به ديگر تو پاي اندر آور برو

برين سان همي تاز تا پيش گو

فرستاده در پيش او باد گشت

به زير اندرش چرمه پولاد گشت

چو نزديکي گرگساران رسيد

يکايک ز دورش سپهبد بديد

همي گشت گرد يکي کوهسار

چماننده يوز و رمنده شکار

چنين گفت با غمگساران خويش

بدان کار ديده سواران خويش

که آمد سواري دمان کابلي

چمان چرمه? زير او زابلي

فرستاده? زال باشد درست

ازو آگهي جست بايد نخست

ز دستان و ايران و از شهريار

همي کرد بايد سخن خواستار

هم اندر زمان پيش او شد سوار

به دست اندرون نامه? نامدار

فرود آمد و خاک را بوس داد

بسي از جهان آفرين کرد ياد

بپرسيد و بستد ازو نامه سام

فرستاده گفت آنچه بود از پيام

سپهدار بگشاد از نامه بند

فرود آمد از تيغ کوه بلند

سخنهاي دستان سراسر بخواند

بپژمرد و بر جاي خيره بماند

پسندش نيامد چنان آرزوي

دگرگونه بايستش او را به خوي

چنين داد پاسخ که آمد پديد

سخن هر چه از گوهر بد سزيد

چو مرغ ژيان باشد آموزگار

چنين کام دل جويد از روزگار

ز نخچير کامد سوي خانه باز

به دلش اندر انديشه آمد دراز

همي گفت اگر گويم اين نيست راي

مکن داوري سوي دانش گراي

سوي شهرياران سر انجمن

شوم خام گفتار و پيمان شکن

و گر گويم آري و کامت رواست

بپرداز دل را بدانچت هواست

ازين مرغ پرورده وان ديوزاد

چه گويي چگونه برآيد نژاد

سرش گشت از انديشه? دل گران

بخفت و نياسوده گشت اندران

سخن هر چه بر بنده دشوارتر

دلش خسته‌تر زان و تن زارتر

گشاده‌تر آن باشد اندر نهان

چو فرمان دهد کردگار جهان

چو برخاست از خواب با موبدان

يکي انجمن کرد با بخردان

گشاد آن سخن بر ستاره شمر

که فرجام اين بر چه باشد گذر

دو گوهر چو آب و چو آتش به هم

برآميخته باشد از بن ستم

همانا که باشد به روز شمار

فريدون و ضحاک را کارزار

از اختر بجوئيد و پاسخ دهيد

همه کار و کردار فرخ نهيد

ستاره‌شناسان به روز دراز

همي ز آسمان بازجستند راز

بديدند و با خنده پيش آمدند

که دو دشمن از بخت خويش آمدند

به سام نريمان ستاره شمر

چنين گفت کاي گرد زرين کمر

ترا مژده از دخت مهراب و زال

که باشند هر دو به شادي همال

ازين دو هنرمند پيلي ژيان

بيايد ببندد به مردي ميان

جهان زيرپاي اندر آرد به تيغ

نهد تخت شاه از بر پشت ميغ

ببرد پي بدسگالان ز خاک

به روي زمين بر نماند مغاک

نه سگسار ماند نه مازندران

زمين را بشويد به گرز گران

به خواب اندرد آرد سر دردمند

ببندد در جنگ و راه گزند

بدو باشد ايرانيان را اميد

ازو پهلوان را خرام و نويد

پي باره‌اي کو چماند به جنگ

بمالد برو روي جنگي پلنگ

خنک پادشاهي که هنگام او

زمانه به شاهي برد نام او

چو بشنيد گفتار اخترشناس

بخنديد و پذرفت ازيشان سپاس

ببخشيدشان بي‌کران زر و سيم

چو آرامش آمد به هنگام بيم

فرستاده? زال را پيش خواند

زهر گونه با او سخنها براند

بگفتش که با او به خوبي بگوي

که اين آرزو را نبد هيچ روي

وليکن چو پيمان چنين بد نخست

بهانه نشايد به بيداد جست

من اينک به شبگير ازين رزمگاه

سوي شهر ايران گذارم سپاه

فرستاده را داد چندي درم

بدو گفت خيره مزن هيچ دم

گسي کردش و خود به راه ايستاد

سپاه و سپهبد از آن کار شاد

ببستند از آن گرگساران هزار

پياده به زاري کشيدند خوار

دو بهره چو از تيره شب درگذشت

خروش سواران برآمد ز دشت

همان ناله? کوس با کره ناي

برآمد ز دهليز پرده‌سراي

سپهبد سوي شهر ايران کشيد

سپه را به نزد دليران کشيد

فرستاده آمد دوان سوي زال

ابا بخت پيروز و فرخنده فال

گرفت آفرين زال بر کردگار

بران بخشش گردش روزگار

درم داد و دينار درويش را

نوازنده شد مردم خويش را

ميان سپهدار و آن سرو بن

زني بود گوينده شيرين سخن

پيام آوريدي سوي پهلوان

هم از پهلوان سوي سرو روان

سپهدار دستان مر او را بخواند

سخن هر چه بشنيد با او براند

بدو گفت نزديک رودابه رو

بگويش که اي نيک دل ماه نو

سخن چون ز تنگي به سختي رسيد

فراخيش را زود بيني کليد

فرستاده باز آمد از پيش سام

ابا شادماني و فرخ پيام

بسي گفت و بشنيد و زد داستان

سرانجام او گشت همداستان

سبک پاسخ نامه زن را سپرد

زن از پيش او بازگشت و ببرد

به نزديک رودابه آمد چو باد

بدين شادماني ورا مژده داد

پري روي بر زن درم برفشاند

به کرسي زر پيکرش برنشاند

يکي شاره سربند پيش آوريد

شده تار و پود اندرو ناپديد

همه پيکرش سرخ ياقوت و زر

شده زر همه ناپديد از گهر

يکي جفت پر مايه انگشتري

فروزنده چون بر فلک مشتري

فرستاد نزديک دستان سام

بسي داد با آن درود و پيام

زن از حجره آنگه به ايوان رسيد

نگه کرد سيندخت او را بديد

زن از بيم برگشت چون سندروس

بترسيد و روي زمين داد بوس

پر انديشه شد جان سيندخت ازوي

به آواز گفت از کجايي بگوي

زمان تا زمان پيش من بگذري

به حجره درآيي به من ننگري

دل روشنم بر تو شد بدگمان

بگويي مرا تا زهي گر کمان

بدو گفت زن من يکي چاره‌جوي

همي نان فراز آرم از چند روي

بدين حجره رودابه پيرايه خواست

بدو دادم اکنون همينست راست

بياوردمش افسر پرنگار

يکي حلقه پرگوهر شاهوار

بدو گفت سيندخت بنمايي‌ام

دل بسته ز انديشه بگشايي‌ام

سپردم به رودابه گفت اين دو چيز

فزون خواست اکنون بيارمش نيز

بها گفت بگذار بر چشم من

يکي آب بر زن برين خشم من

درم گفت فردا دهد ماه روي

بها تا نيابم تو از من مجوي

همي کژ دانست گفتار او

بياراست دل را به پيکار او

بيامد بجستش بر و آستي

همي جست ازو کژي و کاستي

به خشم اندرون شد ازان زن غمي

به خواري کشيدش بروي زمي

چو آن جامه‌هاي گرانمايه ديد

هم از دست رودابه پيرايه ديد

در کاخ بر خويشتن بر ببست

از انديشگان شد به کردار مست

بفرمود تا دخترش رفت پيش

همي دست برزد به رخسار خويش

دو گل رابدو نرگس خوابدار

همي شست تا شد گلان آبدار

به رودابه گفت اي سرافراز ماه

گزين کردي از ناز برگاه چاه

چه ماند از نکو داشتي در جهان

که ننمودمت آشکار و نهان

ستمگر چرا گشتي اي ماه‌روي

همه رازها پيش مادر بگوي

که اين زن ز پيش که آيد همي

به پيشت ز بهر چه آيد همي

سخن بر چه سانست و آن مرد کيست

که زيباي سربند و انگشتريست

ز گنج بزرگ افسر تازيان

به ما ماند بسيار سود و زيان

بدين نام بد دادخواهي به باد

چو من زاده‌ام دخت هرگز مباد

زمين ديد رودابه و پشت پاي

فرو ماند از خشم مادر به جاي

فرو ريخت از ديدگان آب مهر

به خون دو نرگس بياراست چهر

به مادر چنين گفت کاي پر خرد

همي مهر جان مرا بشکرد

مرا مام فرخ نزادي ز بن

نرفتي ز من نيک يا بد سخن

سپهدار دستان به کابل بماند

چنين مهر اويم بر آتش نشاند

چنان تنگ شد بر دلم بر جهان

که گريان شدم آشکار و نهان

نخواهم بدن زنده بي‌روي او

جهانم نيرزد به يک موي او

بدان کو مرا ديد و بامن نشست

به پيمان گرفتيم دستش بدست

فرستاده شد نزد سام بزرگ

فرستاد پاسخ به زال سترگ

زماني بپيچيد و دستور بود

سخنهاي بايسته گفت و شنود

فرستاده را داد بسيار چيز

شنيدم همه پاسخ سام نيز

به دست همين زن که کنديش موي

زدي بر زمين و کشيدي به روي

فرستاده آرنده? نامه بود

مرا پاسخ نامه اين جامه بود

فروماند سيندخت زان گفت‌گوي

پسند آمدش زال را جفت اوي

چنين داد پاسخ که اين خرد نيست

چو دستان ز پرمايگان گرد نيست

بزرگست پور جهان پهلوان

همش نام و هم راي روشن روان

هنرها همه هست و آهو يکي

که گردد هنر پيش او اندکي

شود شاه گيتي بدين خشمناک

ز کابل برآرد به خورشيد خاک

نخواهد که از تخم ما بر زمين

کسي پاي خوار اندر آرد به زين

رها کرد زن را و بنواختش

چنان کرد پيدا که نشناختش

چنان ديد رودابه را در نهان

کجا نشنود پند کس در جهان

بيامد ز تيمار گريان بخفت

همي پوست بر تنش گفتي بکفت

چو آمد ز درگاه مهراب شاد

همي کرد از زال بسيار ياد

گرانمايه سيندخت را خفته ديد

رخش پژمريده دل آشفته ديد

بپرسيد و گفتا چه بودت بگوي

چرا پژمريد آن چو گلبرگ روي

چنين داد پاسخ به مهراب باز

که انديشه اندر دلم شد دراز

ازين کاخ آباد و اين خواسته

وزين تازي اسپان آراسته

وزين بندگان سپهبدپرست

ازين تاج و اين خسرواني نشست

وزين چهره و سرو بالاي ما

وزين نام و اين دانش و راي ما

بدين آبداري و اين راستي

زمان تا زمان آورد کاستي

به ناکام بايد به دشمن سپرد

همه رنج ما باد بايد شمرد

يکي تنگ تابوت ازين بهر ماست

درختي که ترياک او زهر ماست

بکشتيم و داديم آبش به رنج

بياويختيم از برش تاج و گنج

چو بر شد به خورشيد و شد سايه‌دار

به خاک اندر آمد سر مايه‌دار

برينست فرجام و انجام ما

بدان تا کجا باشد آرام ما

به سيندخت مهراب گفت اين سخن

نوآوردي و نو نگردد کهن

سراي سپنجي بدين سان بود

خرد يافته زو هراسان بود

يکي اندر آيد دگر بگذرد

گذر ني که چرخش همي بسپرد

به شادي و انده نگردد دگر

برين نيست پيکار با دادگر

بدو گفت سيندخت اين داستان

بروي دگر بر نهد باستان

خرد يافته موبد نيک بخت

به فرزند زد داستان درخت

زدم داستان تا ز راه خرد

سپهبد به گفتار من بنگرد

فرو برد سرو سهي داد خم

به نرگس گل سرخ را داد نم

که گردون به سر بر چنان نگذرد

که ما را همي بايد اي پرخرد

چنان دان که رودابه را پور سام

نهاني نهادست هر گونه دام

ببردست روشن دلش را ز راه

يکي چاره مان کرد بايد نگاه

بسي دادمش پند و سودش نکرد

دلش خيره بينم همي روي زرد

چو بشنيد مهراب بر پاي جست

نهاد از بر دست شمشير دست

تنش گشت لرزان و رخ لاجورد

پر از خون جگر دل پر از باد سرد

همي گفت رودابه را رود خون

بروي زمين بر کنم هم کنون

چو اين ديد سيندخت برپاي جست

کمر کرد بر گردگاهش دو دست

چنين گفت کز کهتر اکنون يکي

سخن بشنو و گوش دار اندکي

ازان پس همان کن که راي آيدت

روان و خرد رهنماي آيدت

بپيچيد و بنداخت او را بدست

خروشي برآورد چون پيل مست

مرا گفت چون دختر آمد پديد

ببايستش اندر زمان سر بريد

نکشتم بگشتم ز راه نيا

کنون ساخت بر من چنين کيميا

پسر کو ز راه پدر بگذرد

دليرش ز پشت پدر نشمرد

همم بيم جانست و هم جاي ننگ

چرا بازداري سرم را ز جنگ

اگر سام يل با منوچهر شاه

بيابند بر ما يکي دستگاه

ز کابل برآيد به خورشيد دود

نه آباد ماند نه کشت و درود

چنين گفت سيندخت با مرزبان

کزين در مگردان به خيره زبان

کزين آگهي يافت سام سوار

به دل ترس و تيمار و سختي مدار

وي از گرگساران بدين گشت باز

گشاده شدست اين سخن نيست راز

چنين گفت مهراب کاي ماه‌روي

سخن هيچ با من به کژي مگوي

چنين خود کي اندر خورد با خرد

که مر خاک را باد فرمان برد

مرا دل بدين نيستي دردمند

اگر ايمني يابمي از گزند

که باشد که پيوند سام سوار

نخواهد ز اهواز تا قندهار

بدو گفت سيندخت کاي سرفراز

به گفتار کژي مبادم نياز

گزند تو پيدا گزند منست

دل درمند تو بند منست

چنين است و اين بر دلم شد درست

همين بدگماني مرا از نخست

اگر باشد اين نيست کاري شگفت

که چندين بد انديشه بايد گرفت

فريدون به سرو يمن گشت شاه

جهانجوي دستان همين ديد راه

هرانگه که بيگانه شد خويش تو

شود تيره راي بدانديش تو

به سيندخت فرمود پس نامدار

که رودابه را خيز پيش من آر

بترسيد سيندخت ازان تيز مرد

که او را ز درد اندر آرد به گرد

بدو گفت پيمانت خواهم نخست

به چاره دلش را ز کينه بشست

زبان داد سيندخت را نامجوي

که رودابه را بد نيارد بروي

بدو گفت بنگر که شاه زمين

دل از ما کند زين سخن پر ز کين

نه ماند بر و بوم و نه مام و باب

شود پست رودابه با رودآب

چو بشنيد سيندخت سر پيش اوي

فرو برد و بر خاک بنهاد روي

بر دختر آمد پر از خنده لب

گشاده رخ روزگون زير شب

همي مژده دادش که جنگي پلنگ

ز گور ژيان کرد کوتاه چنگ

کنون زود پيرايه بگشاي و رو

به پيش پدر شو به زاري بنو

بدو گفت رودابه پيرايه چيست

به جاي سر مايه بي‌مايه چيست

روان مرا پور سامست جفت

چرا آشکارا ببايد نهفت

به پيش پدر شد چو خورشيد شرق

به ياقوت و زر اندرون گشته غرق

بهشتي بد آراسته پرنگار

چو خورشيد تابان به خرم بهار

پدر چون ورا ديد خيره بماند

جهان آفرين را نهاني بخواند

بدو گفت اي شسته مغز از خرد

ز پرگوهران اين کي اندر خورد

که با اهرمن جفت گردد پري

که مه تاج بادت مه انگشتري

چو بشنيد رودابه آن گفت‌وگوي

دژم گشت و چون زعفران کرد روي

سيه مژه بر نرگسان دژم

فرو خوابنيد و نزد هيچ دم

پدر دل پر از خشم و سر پر ز جنگ

همي رفت غران بسان پلنگ

سوي خانه شد دختر دل‌شده

رخان معصفر بزر آژده

به يزدان گرفتند هر دو پناه

هم اين دل شده ماه و هم پيشگاه

پس آگاهي آمد به شاه بزرگ

ز مهراب و دستان سام سترگ

ز پيوند مهراب وز مهر زال

وزان ناهمالان گشته همال

سخن رفت هر گونه با موبدان

به پيش سرافراز شاه ردان

چنين گفت با بخردان شهريار

که بر ما شود زين دژم روزگار

چو ايران ز چنگال شير و پلنگ

برون آوريدم به راي و به جنگ

فريدون ز ضحاک گيتي بشست

بترسم که آيد ازان تخم رست

نبايد که بر خيره از عشق زال

همال سرافگنده گردد همال

چو از دخت مهراب و از پور سام

برآيد يکي تيغ تيز از نيام

اگر تاب گيرد سوي مادرش

زگفت پراگنده گردد سرش

کند شهر ايران پر آشوب و رنج

بدو بازگردد مگر تاج و گنج

همه موبدان آفرين خواندند

ورا خسرو پاک‌دين خواندند

بگفتند کز ما تو داناتري

به بايستها بر تواناتري

همان کن کجا با خرد درخورد

دل اژدها را خرد بشکرد

بفرمود تا نوذر آمدش پيش

ابا ويژگان و بزرگان خويش

بدو گفت رو پيش سام سوار

بپرسش که چون آمد از کارزار

چو ديدي بگويش کزين سوگراي

ز نزديک ماکن سوي خانه راي

هم آنگاه برخاست فرزند شاه

ابا ويژگان سرنهاده به راه

سوي سام نيرم نهادند روي

ابا ژنده‌پيلان پرخاش جوي

چو زين کار سام يل آگاه شد

پذيره سوي پورکي شاه شد

ز پيش پدر نوذر نامدار

بيامد به نزديک سام سوار

همه نامداران پذيره شدند

ابا ژنده‌پيل و تبيره شدند

رسيدند پس پيش سام سوار

بزرگان و کي نوذر نامدار

پيام پدر شاه نوذر بداد

به ديدار او سام يل گشت شاد

چنين داد پاسخ که فرمان کنم

ز ديدار او رامش جان کنم

نهادند خوان و گرفتند جام

نخست از منوچهر بردند نام

پس از نوذر و سام و هر مهتري

گرفتند شادي ز هر کشوري

به شادي درآمد شب ديرياز

چو خورشيد رخشنده بگشاد راز

خروش تبيره برآمد ز در

هيون دلاور برآورد پر

سوي بارگاه منوچهر شاه

به فرمان او برگرفتند راه

منوچهر چون يافت زو آگهي

بياراست ديهيم شاهنشهي

ز ساري و آمل برآمد خروش

چو درياي سبز اندر آمد به جوش

ببستند آئين ژوپين وران

برفتند با خشتهاي گران

سپاهي که از کوه تا کوه مرد

سپر در سپر ساخته سرخ و زرد

ابا کوس و با ناي روئين و سنج

ابا تازي اسپان و پيلان و گنج

ازين گونه لشکر پذيره شدند

بسي با درفش و تبيره شدند

چو آمد به نزديکي بارگاه

پياده شد و راه بگشاد شاه

چو شاه جهاندار بگشاد روي

زمين را ببوسيد و شد پيش اوي

منوچهر برخاست از تخت عاج

ز ياقوت رخشنده بر سرش تاج

بر خويش بر تخت بنشاختش

چنان چون سزا بود بنواختش

وزان گرگساران جنگ آوران

وزان نره ديوان مازندران

بپرسيد و بسيار تيمار خورد

سپهبد سخن يک به يک يادکرد

که نوشه زي اي شاه تا جاودان

ز جان تو کوته بد بدگمان

برفتم بران شهر ديوان نر

نه ديوان که شيران جنگي به بر

که از تازي اسپان تکاورترند

ز گردان ايران دلاورترند

سپاهي که سگسار خوانندشان

پلنگان جنگي نمايندشان

ز من چون بديشان رسيد آگهي

از آواز من مغزشان شد تهي

به شهر اندرون نعره برداشتند

ازان پس همه شهر بگذاشتند

همه پيش من جنگ جوي آمدند

چنان خيره و پوي پوي آمدند

سپه جنب جنبان شد و روز تار

پس اندر فراز آمد و پيش غار

نبيره جهاندار سلم بزرگ

به پيش سپاه اندر آمد چو گرگ

سپاهي به کردار مور و ملخ

نبد دشت پيدا نه کوه و نه شخ

چو برخاست زان لشکر گشن گرد

رخ نامداران ما گشت زرد

من اين گرز يک زخم برداشتم

سپه را هم آنجاي بگذاشتم

خروشي خروشيدم از پشت زين

که چون آسيا شد بريشان زمين

دل آمد سپه را همه بازجاي

سراسر سوي رزم کردند راي

چو بشنيد کاکوي آواز من

چنان زخم سرباز کوپال من

بيامد به نزديک من جنگ ساز

چو پيل ژيان با کمند دراز

مرا خواست کارد به خم کمند

چو ديدم خميدم ز راه گزند

کمان کياني گرفتم به چنگ

به پيکان پولاد و تير خدنگ

عقاب تکاور برانگيختم

چو آتش بدو بر تبر ريختم

گمانم چنان بد که سندان سرش

که شد دوخته مغز تا مغفرش

نگه کردم از گرد چون پيل مست

برآمد يکي تيغ هندي به دست

چنان آمدم شهريارا گمان

کزو کوه زنهار خواهد بجان

وي اندر شتاب و من اندر درنگ

همي جستمش تا کي آيد به چنگ

چو آمد به نزديک من سرفراز

من از چرمه چنگال کردم دراز

گرفتم کمربند مرد دلير

ز زين برگسستم بکردار شير

زدم بر زمين بر چو پيل ژيان

بدين آهنين دست و گردي ميان

چو افگنده شد شاه زين گونه خوار

سپه روي برگشت از کارزار

نشيب و فراز بيابان و کوه

به هر سو شده مردمان هم گروه

سوار و پياده ده و دو هزار

فگنده پديد آمد اندر شمار

چو بشنيد گفتار سالار شاه

برافراخت تا ماه فرخ کلاه

چو روز از شب آمد بکوشش ستوه

ستوهي گرفته فرو شد به کوه

مي و مجلس آراست و شد شادمان

جهان پاک ديد از بد بدگمان

به بگماز کوتاه کردند شب

به ياد سپهبد گشادند لب

چو شب روز شد پرده? بارگاه

گشادند و دادند زي شاه راه

بيامد سپهدار سام سترگ

به نزد منوچهر شاه بزرگ

چني گفت با سام شاه جهان

کز ايدر برو با گزيده مهان

به هندوستان آتش اندر فروز

همه کاخ مهراب و کابل بسوز

نبايد که او يابد از بد رها

که او ماند از بچه? اژدها

زمان تا زمان زو برآيد خروش

شود رام گيتي پر از جنگ و جوش

هر آنکس که پيوسته? او بود

بزرگان که در دسته? او بود

سر از تن جدا کن زمين را بشوي

ز پيوند ضحاک و خويشان اوي

چنين داد پاسخ که ايدون کنم

که کين از دل شاه بيرون کنم

ببوسيد تخت و بماليد روي

بران نامور مهر انگشت اوي

سوي خانه بنهاد سر با سپاه

بدان باد پايان جوينده راه

به مهراب و دستان رسيد اين سخن

که شاه و سپهبد فگندند بن

خروشان ز کابل همي رفت زال

فروهشته لفج و برآورده يال

همي گفت اگر اژدهاي دژم

بيايد که گيتي بسوزد به دم

چو کابلستان را بخواهد بسود

نخستين سر من ببايد درود

به پيش پدر شد پر از خون جگر

پر انديشه دل پر ز گفتار سر

چو آگاهي آمد به سام دلير

که آمد ز ره بچه? نره شير

همه لشکر از جاي برخاستند

درفش فريدون بياراستند

پذيره شدن را تبيره زدند

سپاه و سپهبد پذيره شدند

همه پشت پيلان به رنگين درفش

بياراسته سرخ و زرد و بنفش

چو روي پدر ديد دستان سام

پياده شد از اسپ و بگذارد گام

بزرگان پياده شدند از دو روي

چه سالارخواه و چه سالارجوي

زمين را ببوسيد زال دلير

سخن گفت با او پدر نيز دير

نشست از بر تازي اسپ سمند

چو زرين درخشنده کوهي بلند

بزرگان همه پيش او آمدند

به تيمار و با گفت و گو آمدند

که آزرده گشتست بر تو پدر

يکي پوزش آور مکش هيچ سر

چنين داد پاسخ کزين باک نيست

سرانجام آخر به جز خاک نيست

پدر گر به مغز اندر آرد خرد

همانا سخن بر سخن نگذرد

و گر برگشايد زبان را به خشم

پس از شرمش آب اندر آرم به چشم

چنين تا به درگاه سام آمدند

گشاده‌دل و شادکام آمدند

فرود آمد از باره سام سوار

هم اندر زمان زال را داد بار

چو زال اندر آمد به پيش پدر

زمين را ببوسيد و گسترد بر

يکي آفرين کرد بر سام گرد

وزاب دو نرگس همي گل سترد

که بيدار دل پهلوان شاد باد

روانش گراينده? داد باد

ز تيغ تو الماس بريان شود

زمين روز جنگ از تو گريان شود

کجا ديزه? تو چمد روز جنگ

شتاب آيد اندر سپاه درنگ

سپهري کجا باد گرز تو ديد

همانا ستاره نيارد کشيد

زمين نسپرد شير با داد تو

روان و خرد کشته بنياد تو

همه مردم از داد تو شادمان

ز تو داد يابد زمين و زمان

مگر من که از داد بي‌بهره‌ام

و گرچه به پيوند تو شهره‌ام

يکي مرغ پرورده‌ام خاک خورد

به گيتي مرا نيست با کس نبرد

ندانم همي خويشتن را گناه

که بر من کسي را بران هست راه

مگر آنکه سام يلستم پدر

و گر هست با اين نژادم هنر

ز مادر بزادم بينداختي

به کوه اندرم جايگه ساختي

فگندي به تيمار زاينده را

به آتش سپردي فزاينده را

ترا با جهان آفرين نيست جنگ

که از چه سياه و سپيدست رنگ

کنون کم جهان آفرين پروريد

به چشم خدايي به من بنگريد

ابا گنج و با تخت و گرز گران

ابا راي و با تاج و تخت و سران

نشستم به کابل به فرمان تو

نگه داشتم راي و پيمان تو

که گر کينه جويي نيازارمت

درختي که کشتي به بار آرمت

ز مازندران هديه اين ساختي

هم از گرگساران بدين تاختي

که ويران کني خان آباد من

چنين داد خواهي همي داد من

من اينک به پيش تو استاده‌ام

تن بنده خشم ترا داده‌ام

به اره ميانم بدو نيم کن

ز کابل مپيماي با من سخن

سپهبد چو بشنيد گفتار زال

برافراخت گوش و فرو برد يال

بدو گفت آري همينست راست

زبان تو بر راستي بر گواست

همه کار من با تو بيداد بود

دل دشمنان بر تو بر شاد بود

ز من آرزو خود همين خواستي

به تنگي دل از جاي برخاستي

مشو تيز تا چاره? کار تو

بسازم کنون نيز بازار تو

يکي نامه فرمايم اکنون به شاه

فرستم به دست تو اي نيک‌خواه

سخن هر چه بايد به ياد آورم

روان و دلش سوي داد آورم

اگر يار باشد جهاندار ما

به کام تو گردد همه کار ما

نويسنده را پيش بنشاندند

ز هر در سخنها همي راندند

سرنامه کرد آفرين خداي

کجا هست و باشد هميشه به جاي

ازويست نيک و بد و هست و نيست

همه بندگانيم و ايزد يکيست

هر آن چيز کو ساخت اندر بوش

بران است چرخ روان را روش

خداوند کيوان و خورشيد و ماه

وزو آفرين بر منوچهر شاه

به رزم اندرون زهر ترياک سوز

به بزم اندرون ماه گيتي فروز

گراينده گرز و گشاينده شهر

ز شادي به هر کس رساننده بهر

کشنده درفش فريدون به جنگ

کشنده سرافراز جنگي پلنگ

ز باد عمود تو کوه بلند

شود خاک نعل سرافشان سمند

همان از دل پاک و پاکيزه کيش

به آبشخور آري همي گرگ و ميش

يکي بنده‌ام من رسيده به جاي

به مردي بشست اندر آورده پاي

همي گرد کافور گيرد سرم

چنين کرد خورشيد و ماه افسرم

ببستم ميان را يکي بنده‌وار

ابا جاودان ساختم کارزار

عنان پيچ و اسپ افگن و گرزدار

چو من کس نديدي به گيتي سوار

بشد آب گردان مازندران

چو من دست بردم به گرز گران

ز من گر نبودي به گيتي نشان

برآورده گردن ز گردن کشان

چنان اژدها کو ز رود کشف

برون آمد و کرد گيتي چو کف

زمين شهر تا شهر پهناي او

همان کوه تا کوه بالاي او

جهان را ازو بود دل پر هراس

همي داشتندي شب و روز پاس

هوا پاک ديدم ز پرندگان

همان روي گيتي ز درندگان

ز تفش همي پر کرگس بسوخت

زمين زير زهرش همي برفروخت

نهنگ دژم بر کشيدي ز آب

به دم درکشيدي ز گردون عقاب

زمين گشت بي‌مردم و چارپاي

همه يکسر او را سپردند جاي

چو ديدم که اندر جهان کس نبود

که با او همي دست يارست سود

به زور جهاندار يزدان پاک

بيفگندم از دل همه ترس و باک

ميان را ببستم به نام بلند

نشستم بران پيل پيکر سمند

به زين اندرون گرزه? گاوسر

به بازو کمان و به گردن سپر

برفتم بسان نهنگ دژم

مرا تيز چنگ و ورا تيز دم

مرا کرد پدرود هرکو شنيد

که بر اژدها گرز خواهم کشيد

ز سر تا به دمش چو کوه بلند

کشان موي سر بر زمين چون کمند

زبانش بسان درختي سياه

ز فر باز کرده فگنده به راه

چو دو آبگيرش پر از خون دو چشم

مرا ديد غريد و آمد به خشم

گماني چنان بردم اي شهريار

که دارم مگر آتش اندر کنار

جهان پيش چشمم چو دريا نمود

به ابر سيه بر شده تيره دود

ز بانگش بلرزيد روي زمين

ز زهرش زمين شد چو درياي چين

برو بر زدم بانگ برسان شير

چنان چون بود کار مرد دلير

يکي تير الماس پيکان خدنگ

به چرخ اندرون راندم بي‌درنگ

چو شد دوخته يک کران از دهانش

بماند از شگفتي به بيرون زبانش

هم اندر زمان ديگري همچنان

زدم بر دهانش بپيچيد ازان

سديگر زدم بر ميان زفرش

برآمد همي جوي خون از جگرش

چو تنگ اندر آورد با من زمين

برآهختم اين گاوسر گرزکين

به نيروي يزدان گيهان خداي

برانگيختم پيلتن را ز جاي

زدم بر سرش گرزه? گاو چهر

برو کوه باريد گفتي سپهر

شکستم سرش چون تن ژنده پيل

فرو ريخت زو زهر چون رود نيل

به زخمي چنان شد که ديگر نخاست

ز مغزش زمين گشت باکوه راست

کشف رود پر خون و زرداب شد

زمين جاي آرامش و خواب شد

همه کوهساران پر از مرد و زن

همي آفرين خواندندي بمن

جهاني بران جنگ نظاره بود

که آن اژدها زشت پتياره بود

مرا سام يک زخم ازان خواندند

جهان زر و گوهر برافشاندند

چو زو بازگشتم تن روشنم

برهنه شد از نامور جوشنم

فرو ريخت از باره بر گستوان

وزين هست هر چند رانم زيان

بران بوم تا ساليان بر نبود

جز از سوخته خار خاور نبود

چنين و جزين هر چه بوديم راي

سران را سرآوردمي زير پاي

کجا من چمانيدمي بادپاي

بپرداختي شير درنده جاي

کنون چند سالست تا پشت زين

مرا تختگاه است و اسپم زمين

همه گرگساران و مازنداران

به تو راست کردم به گرز گران

نکردم زماني برو بوم ياد

ترا خواستم راد و پيروز و شاد

کنون اين برافراخته يال من

همان زخم کوبنده کوپال من

بدان هم که بودي نماند همي

بر و گردگاهم خماند همي

کمندي بينداخت از دست شست

زمانه مرا باژگونه ببست

سپرديم نوبت کنون زال را

که شايد کمربند و کوپال را

يکي آرزو دارد اندر نهان

بيايد بخواهد ز شاه جهان

يکي آرزو کان به يزدان نکوست

کجا نيکويي زير فرمان اوست

نکرديم بي‌راي شاه بزرگ

که بنده نبايد که باشد سترگ

همانا که با زال پيمان من

شنيدست شاه جهان‌بان من

که از راي او سر نپيچم به هيچ

درين روزها کرد زي من بسيچ

به پيش من آمد پر از خون رخان

همي چاک چاک آمدش ز استخوان

مرا گفت بردار آمل کني

سزاتر که آهنگ کابل کني

چو پرورده? مرغ باشد به کوه

نشاني شده در ميان گروه

چنان ماه بيند به کابلستان

چو سرو سهي بر سرش گلستان

چو ديوانه گردد نباشد شگفت

ازو شاه را کين نبايد گرفت

کنون رنج مهرش به جايي رسيد

که بخشايش آرد هر آن کش بديد

ز بس درد کو ديد بر بي‌گناه

چنان رفت پيمان که بشنيد شاه

گسي کردمش با دلي مستمند

چو آيد به نزديک تخت بلند

همان کن که با مهتري در خورد

ترا خود نياموخت بايد خرد

چو نامه نوشتند و شد راي راست

ستد زود دستان و بر پاي خاست

چو خورشيد سر سوي خاور نهاد

نخفت و نياسود تا بامداد

چو آن جامه‌ها سوده بفگند شب

سپيده بخنديد و بگشاد لب

بيامد به زين اندر آورد پاي

برآمد خروشيدن کره ناي

به سوي شهنشاه بنهاد روي

ابا نامه? سام آزاده خوي

چو در کابل اين داستان فاش گشت

سر مرزبان پر ز پرخاش گشت

برآشفت و سيندخت را پيش خواند

همه خشم رودابه بر وي براند

بدو گفت کاکنون جزين راي نيست

که با شاه گيتي مرا پاي نيست

که آرمت با دخت ناپاک تن

کشم زارتان بر سر انجمن

مگر شاه ايران ازين خشم و کين

برآسايد و رام گردد زمين

به کابل که با سام يارد چخيد

ازان زخم گرزش که يارد چشيد

چو بشنيد سيندخت بنشست پست

دل چاره‌جوي اندر انديشه بست

يکي چاره آورد از دل به جاي

که بد ژرف بين و فزاينده راي

وزان پس دوان دست کرده به کش

بيامد بر شاه خورشيد فش

بدو گفت بشنو ز من يک سخن

چو ديگر يکي کامت آيد بکن

ترا خواسته گر ز بهر تنست

ببخش و بدان کين شب آبستنست

اگر چند باشد شب ديرياز

برو تيرگي هم نماند دراز

شود روز چون چشمه روشن شود

جهان چون نگين بدخشان شود

بدو گفت مهراب کز باستان

مزن در ميان يلان داستان

بگو آنچه داني و جان را بکوش

وگر چادر خون به تن بر بپوش

بدو گفت سيندخت کاي سرفراز

بود کت به خونم نيايد نياز

مرا رفت بايد به نزديک سام

زبان برگشايم چو تيغ از نيام

بگويم بدو آنچه گفتن سزد

خرد خام گفتارها را پزد

ز من رنج جان و ز تو خواسته

سپردن به من گنج آراسته

بدو گفت مهراب بستان کليد

غم گنج هرگز نبايد کشيد

پرستنده و اسپ و تخت و کلاه

بياراي و با خويشتن بر به راه

مگر شهر کابل نسوزد به ما

چو پژمرده شد برفروزد به ما

چين گفت سيندخت کاي نامدار

به جاي روان خواسته خواردار

نبايد که چون من شوم چاره‌جوي

تو رودابه را سختي آري به روي

مرا در جهان انده جان اوست

کنون با توم روز پيمان اوست

ندارم همي انده خويشتن

ازويست اين درد و اندوه من

يکي سخت پيمان ستد زو نخست

پس آنگه به مردي ره چاره جست

بياراست تن را به ديبا و زر

به در و به ياقوت پرمايه سر

پس از گنج زرش ز بهر نثار

برون کرد دينار چون سي‌هزار

به زرين ستام آوريدند سي

از اسپان تازي و از پارسي

ابا طوق زرين پرستنده شست

يکي جام زر هر يکي را به دست

پر از مشک و کافور و ياقوت و زر

ز پيروزه? چند چندي گهر

چهل جامه ديباي پيکر به زر

طرازش همه گونه گونه گهر

به زرين و سيمين دوصد تيغ هند

جزان سي به زهراب داده پرند

صد اشتر همه ماده? سرخ موي

صد استر همه بارکش راه جوي

يکي تاج پرگوهر شاهوار

ابا طوق و با ياره و گوشوار

بسان سپهري يکي تخت زر

برو ساخته چند گونه گهر

برش خسروي بيست پهناي او

چو سيصد فزون بود بالاي او

وزان ژنده‌پيلان هندي چهار

همه جامه و فرش کردند بار

چو شد ساخته کار خود بر نشست

چو گردي به مردي ميان را ببست

يکي ترگ رومي به سر بر نهاد

يکي باره زيراندرش همچو باد

بيامد گرازان به درگاه سام

نه آواز داد و نه برگفت نام

به کار آگهان گفت تا ناگهان

بگويند با سرفراز جهان

که آمد فرستاده‌اي کابلي

به نزد سپهبد يل زابلي

ز مهراب گرد آوريده پيام

به نزد سپهبد جهانگير سام

بيامد بر سام يل پرده‌دار

بگفت و بفرمود تا داد بار

فرود آمد از اسپ سيندخت و رفت

به پيش سپهبد خراميد تفت

زمين را ببوسيد و کرد آفرين

ابر شاه و بر پهلوان زمين

نثار و پرستنده و اسپ و پيل

رده بر کشيده ز در تا دو ميل

يکايک همه پيش سام آوريد

سر پهلوان خيره شد کان بديد

پر انديشه بنشست برسان مست

بکش کرده دست و سرافگنده پست

که جايي کجا مايه چندين بود

فرستادن زن چه آيين بود

گراين خواسته زو پذيرم همه

ز من گردد آزرده شاه رمه

و گر بازگردانم از پيش زال

برآرد به کردار سيمرغ بال

برآورد سر گفت کاين خواسته

غلامان و پيلان آراسته

بريد اين به گنجور دستان دهيد

به نام مه کابلستان دهيد

پري روي سيندخت بر پيش سام

زبان کرد گويا و دل شادکام

چو آن هديه‌ها را پذيرفته ديد

رسيده بهي و بدي رفته ديد

سه بت روي با او به يک جا بدند

سمن پيکر و سرو بالا بدند

گرفته يکي جام هر يک به دست

بفرمود کامد به جاي نشست

به پيش سپهبد فرو ريختند

همه يک به ديگر برآميختند

چو با پهلوان کار بر ساختند

ز بيگانه خانه بپرداختند

چنين گفت سيندخت با پهلوان

که با راي تو پير گردد جوان

بزرگان ز تو دانش آموختند

به تو تيرگيها برافروختند

به مهر تو شد بسته دست بدي

به گرزت گشاده ره ايزدي

گنهکار گر بود مهراب بود

ز خون دلش ديده سيراب بود

سر بيگناهان کابل چه کرد

کجا اندر آورد بايد بگرد

همه شهر زنده براي تواند

پرستنده و خاک پاي تواند

ازان ترس کو هوش و زور آفريد

درخشنده ناهيد و هور آفريد

نيايد چنين کارش از تو پسند

ميان را به خون ريختن در مبند

بدو سام يل گفت با من بگوي

ازان کت بپرسم بهانه مجوي

تو مهراب را کهتري گر همال

مر آن دخت او را کجا ديد زال

به روي و به موي و به خوي و خرد

به من گوي تا باکي اندر خورد

ز بالا و ديدار و فرهنگ اوي

بران سان که ديدي يکايک بگوي

بدو گفت سيندخت کاي پهلوان

سر پهلوانان و پشت گوان

يکي سخت پيمانت خواهم نخست

که لرزان شود زو بر و بوم و رست

که از تو نيايد به جانم گزند

نه آنکس که بر من بود ارجمند

مرا کاخ و ايوان آباد هست

همان گنج و خويشان و بنياد هست

چو ايمن شوم هر چه گويي بگوي

بگويم بجويم بدين آب روي

نهفته همه گنج کابلستان

بکوشم رسانم به زابلستان

جزين نيز هر چيز کاندر خورد

بيبد ز من مهتر پر خرد

گرفت آن زمان سام دستش به دست

ورا نيک بنواخت و پيمان ببست

چو بشنيد سيندخت سوگند او

همان راست گفتار و پيوند او

زمين را ببوسيد و بر پاي خاست

بگفت آنچه اندر نهان بود راست

که من خويش ضحاکم اي پهلوان

زن گرد مهراب روشن روان

همان مام رودابه? ماه روي

که دستان همي جان فشاند بروي

همه دودمان پيش يزدان پاک

شب تيره تا برکشد روز چاک

همي بر تو بر خوانديم آفرين

همان بر جهاندار شاه زمين

کنون آمدم تا هواي تو چيست

ز کابل ترا دشمن و دوست کيست

اگر ما گنهکار و بدگوهريم

بدين پادشاهي نه اندر خوريم

من اينک به پيش توام مستمند

بکش گر کشي ور ببندي ببند

دل بيگناهان کابل مسوز

کجا تيره روز اندر آيد به روز

سخنها چو بشنيد ازو پهلوان

زني ديد با راي و روشن روان

به رخ چون بهار و به بالا چو سرو

ميانش چو غرو و به رفتن تذرو

چنين داد پاسخ که پيمان من

درست است اگر بگسلد جان من

تو با کابل و هر که پيوند تست

بمانيد شادان دل و تن‌درست

بدين نيز همداستانم که زال

ز گيتي چو رودابه جويد همال

شما گرچه از گوهر ديگريد

همان تاج و اورنگ را در خوريد

چنين است گيتي وزين ننگ نيست

ابا کردگار جهان جنگ نيست

چنان آفريند که آيدش راي

نمانيم و مانديم با هاي هاي

يکي بر فراز و يکي در نشيب

يکي با فزوني يکي با نهيب

يکي از فزايش دل آراسته

ز کمي دل ديگري کاسته

يکي نامه با لابه? دردمند

نبشتم به نزديک شاه بلند

به نزد منوچهر شد زال زر

چنان شد که گفتي برآورده پر

به زين اندر آمد که زين را نديد

همان نعل اسپش زمين را نديد

بدين زال را شاه پاسخ دهد

چو خندان شود راي فرخ نهد

که پرورده? مرغ بي‌دل شدست

از آب مژه پاي در گل شدست

عروس ار به مهر اندرون همچو اوست

سزد گر برآيند هر دو ز پوست

يکي روي آن بچه? اژدها

مرا نيز بنماي و بستان بها

بدو گفت سيندخت اگر پهلوان

کند بنده را شاد و روشن روان

چماند به کاخ من اندر سمند

سرم بر شود به آسمان بلند

به کابل چنو شهريار آوريم

همه پيش او جان نثار آوريم

لب سام سيندخت پرخنده ديد

همه بيخ کين از دلش کنده ديد

نوندي دلاور به کردار باد

برافگند و مهراب را مژده داد

کز انديشه? بد مکن ياد هيچ

دلت شاد کن کار مهمان بسيچ

من اينک پس نامه اندر دمان

بيايم نجويم به ره بر زمان

دوم روز چون چشمه? آفتاب

بجنيبد و بيدار شد سر ز خواب

گرانمايه سيندخت بنهاد روي

به درگاه سالار ديهيم جوي

روارو برآمد ز درگاه سام

مه بانوان خواندندش به نام

بيامد بر سام و بردش نماز

سخن گفت بااو زماني دراز

به دستوري بازگشتن به جاي

شدن شادمان سوي کابل خداي

دگر ساختن کار مهمان نو

نمودن به داماد پيمان نو

ورا سام يل گفت برگرد و رو

بگو آنچه ديدي به مهراب گو

سزاوار او خلعت آراستند

ز گنج آنچه پرمايه‌تر خواستند

بکابل دگر سام را هر چه بود

ز کاخ و زباغ و زکشت و درود

دگر چارپايان دوشيدني

ز گستردني هم ز پوشيدني

به سيندخت بخشيد و دستش بدست

گرفت و يک نيز پيمان ببست

پذيرفت مر دخت او را بزال

که باشند هر دو بشادي همال

سرافراز گردي و مردي دويست

بدو داد و گفتش که ايدر مايست

به کابل بباش و به شادي بمان

ازين پس مترس از بد بدگمان

شگفته شد آن روي پژمرده ماه

به نيک اختري برگرفتند راه

پس آگاهي آمد سوي شهريار

که آمد ز ره زال سام سوار

پذيره شدندش همه سرکشان

که بودند در پادشاهي نشان

چو آمد به نزديکي بارگاه

سبک نزد شاهش گشادند راه

چو نزديک شاه اندر آمد زمين

ببوسيد و بر شاه کرد آفرين

زماني همي داشت بر خاک روي

بدو داد دل شاه آزرمجوي

بفرمود تا رويش از خاک خشک

ستردند و بر وي پراگند مشک

بيامد بر تخت شاه ارجمند

بپرسيد ازو شهريار بلند

که چون بودي اي پهلو راد مرد

بدين راه دشوار با باد و گرد

به فر تو گفتا همه بهتريست

ابا تو همه رنج رامشگريست

ازو بستد آن نامه? پهلوان

بخنديد و شد شاد و روشن روان

چو بر خواند پاسخ چنين داد باز

که رنجي فزودي به دل بر دراز

وليکن بدين نامه? دلپذير

که بنوشت با درد دل سام پير

اگر چه مرا هست ازين دل دژم

برانم که ننديشم از بيش و کم

بسازم برآرم همه کام تو

گر اينست فرجام آرام تو

تو يک چند اندر به شادي به پاي

که تا من به کارت زنم نيک راي

ببردند خواليگران خوان زر

شهنشاه بنشست با زال زر

بفرمود تا نامداران همه

نشستند بر خوان شاه رمه

چو از خوان خسرو بپرداختند

به تخت دگر جاي مي‌ساختند

چو مي خورده شد نامور پور سام

نشست از بر اسپ زرين ستام

برفت و بپيمود بالاي شب

پر انديشه دل پر ز گفتار لب

بيامد به شبگير بسته کمر

به پيش منوچهر پيروزگر

برو آفرين کرد شاه جهان

چو برگشت بستودش اندر نهان

بفرمود تا موبدان و ردان

ستاره‌شناسان و هم بخردان

کنند انجمن پيش تخت بلند

به کار سپهري پژوهش کنند

برفتند و بردند رنج دراز

که تا با ستاره چه دارند راز

سه روز اندران کارشان شد درنگ

برفتند با زيج رومي به چنگ

زبان بر گشادند بر شهريار

که کرديم با چرخ گردان شمار

چنين آمد از داد اختر پديد

که اين آب روشن بخواهد دويد

ازين دخت مهراب و از پور سام

گوي پر منش زايد و نيک نام

بود زندگانيش بسيار مر

همش زور باشد هم آيين و فر

همش برز باشد همش شاخ و يال

به رزم و به بزمش نباشد همال

کجا باره? او کند موي تر

شود خشک همرزم او را جگر

عقاب از بر ترگ او نگذرد

سران جهان را بکس نشمرد

يکي برز بالا بود فرمند

همه شير گيرد به خم کمند

هوا را به شمشير گريان کند

بر آتش يکي گور بريان کند

کمر بسته? شهرياران بود

به ايران پناه سواران بود

چنين گفت پس شاه گردن فراز

کزين هر چه گفتيد داريد راز

بخواند آن زمان زال را شهريار

کزو خواست کردن سخن خواستار

بدان تا بپرسند ازو چند چيز

نهفته سخنهاي ديرينه نيز

نشستند بيدار دل بخردان

همان زال با نامور موبدان

بپرسيد مر زال را موبدي

ازين تيزهش راه بين بخردي

که از ده و دو تاي سرو سهي

که رستست شاداب با فرهي

ازان بر زده هر يکي شاخ سي

نگردد کم و بيش در پارسي

دگر موبدي گفت کاي سرفراز

دو اسپ گرانمايه و تيزتاز

يکي زان به کردار درياي قار

يکي چون بلور سپيد آبدار

بجنبيد و هر دو شتابنده‌اند

همان يکديگر را نيابنده‌اند

سديگر چنين گفت کان سي سوار

کجا بگذرانند بر شهريار

يکي کم شود باز چون بشمري

همان سي بود باز چون بنگري

چهارم چنين گفت کان مرغزار

که بيني پر از سبزه و جويبار

يکي مرد با تيز داسي بزرگ

سوي مرغزار اندر آيد سترگ

همي بدرود آن گيا خشک و تر

نه بردارد او هيچ ازان کار سر

دگر گفت کان برکشيده دو سرو

ز درياي با موج برسان غرو

يکي مرغ دارد بريشان کنام

نشيمش به شام آن بود اين به بام

ازين چون بپرد شود برگ خشک

بران بر نشيند دهد بوي مشک

ازان دو هميشه يکي آبدار

يکي پژمريده شده سوگوار

بپرسيد ديگر که بر کوهسار

يکي شارستان يافتم استوار

خرامند مردم ازان شارستان

گرفته به هامون يکي خارستان

بناها کشيدند سر تا به ماه

پرستنده گشتند و هم پيشگاه

وزان شارستان شان به دل نگذرد

کس از يادکردن سخن نشمرد

يکي بومهين خيزد از ناگهان

بر و بومشان پاک گردد نهان

بدان شارستان‌شان نياز آورد

هم انديشگان دراز آورد

به پرده درست اين سخنها بجوي

به پيش ردان آشکارا بگوي

گر اين رازها آشکارا کني

ز خاک سيه مشک سارا کني

زماني پر انديشه شد زال زر

برآورد يال و بگسترد بر

وزان پس به پاسخ زبان برگشاد

همه پرسش موبدان کرد ياد

نخست از ده و دو درخت بلند

که هر يک همي شاخ سي برکشند

به سالي ده و دو بود ماه نو

چو شاه نو آيين ابر گاه نو

به سي روز مه را سرآيد شمار

برين سان بود گردش روزگار

کنون آنکه گفتي ز کار دو اسپ

فروزان به کردار آذرگشسپ

سپيد و سياهست هر دو زمان

پس يکدگر تيز هر دو دوان

شب و روز باشد که مي‌بگذرد

دم چرخ بر ما همي بشمرد

سديگر که گفتي که آن سي سوار

کجا برگذشتند بر شهريار

ازان سي سواران يکي کم شود

به گاه شمردن همان سي بود

نگفتي سخن جز ز نقصان ماه

که يک شب کم آيد همي گاه گاه

کنون از نيام اين سخن برکشيم

دو بن سرو کان مرغ دارد نشيم

ز برج بره تا ترازو جهان

همي تيرگي دارد اندر نهان

چنين تا ز گردش به ماهي شود

پر از تيرگي و سياهي شود

دو سرو اي دو بازوي چرخ بلند

کزو نيمه شادب و نيمي نژند

برو مرغ پران چو خورشيد دان

جهان را ازو بيم و اميد دان

دگر شارستان بر سر کوهسار

سراي درنگست و جاي قرار

همين خارستان چون سراي سپنج

کزو ناز و گنجست و هم درد و رنج

همي دم زدن بر تو بر بشمرد

هم او برفرازد هم او بشکرد

برآيد يکي باد با زلزله

ز گيتي برآيد خروش و خله

همه رنج ما ماند زي خارستان

گذر کرد بايد سوي شارستان

کسي ديگر از رنج ما برخورد

نپايد برو نيز و هم بگذرد

چنين رفت از آغاز يکسر سخن

همين باشد و نو نگردد کهن

اگر توشه‌مان نيکنامي بود

روانها بران سر گرامي بود

و گر آز ورزيم و پيچان شويم

پديد آيد آنگه که بيجان شويم

گر ايوان ما سر به کيوان برست

ازان بهره? ما يکي چادرست

چو پوشند بر روي ما خون و خاک

همه جاي بيمست و تيمار و باک

بيابان و آن مرد با تيز داس

کجا خشک و تر زو دل اندر هراس

تر و خشک يکسان همي بدرود

وگر لابه سازي سخن نشنود

دروگر زمانست و ما چون گيا

همانش نبيره همانش نيا

به پير و جوان يک به يک ننگرد

شکاري که پيش آيدش بشکرد

جهان را چنينست ساز و نهاد

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

ازين در درآيد بدان بگذرد

زمانه برو دم همي بشمرد

چو زال اين سخنها بکرد آشکار

ازو شادمان شد دل شهريار

به شادي يکي انجمن برشگفت

شهنشاه گيتي زهازه گرفت

يکي جشنگاهي بياراست شاه

چنان چون شب چارده چرخ ماه

کشيدند مي تا جهان تيره گشت

سرميگساران ز مي خيره گشت

خروشيدن مرد بالاي گاه

يکايک برآمد ز درگاه شاه

برفتند گردان همه شاد و مست

گرفته يکي دست ديگر به دست

چو برزد زبانه ز کوه آفتاب

سر نامدران برآمد ز خواب

بيامد کمربسته زال دلير

به پيش شهنشاه چون نره شير

به دستوري بازگشتن ز در

شدن نزد سالار فرخ پدر

به شاه جهان گفت کاي نيکخوي

مرا چهر سام آمدست آرزوي

ببوسيدم اي پايه? تخت عاج

دلم گشت روشن بدين برز و تاج

بدو گفت شاه اي جوانمرد گرد

يک امروز نيزت ببايد سپرد

ترا بويه? دخت مهراب خاست

دلت راهش سام زابل کجاست

بفرمود تا سنج و هندي دراي

به ميدان گذارند با کره ناي

ابا نيزه و گرز و تير و کمان

برفتند گردان همه شادمان

کمانها گرفتند و تير خدنگ

نشانه نهادند چون روز جنگ

بپيچيد هر يک به چيزي عنان

به گرز و به تيغ و به تير و سنان

درختي گشن بد به ميدان شاه

گذشته برو سال بسيار و ماه

کمان را بماليد دستان سام

برانگيخت اسپ و برآورد نام

بزد بر ميان درخت سهي

گذاره شد آن تير شاهنشهي

هم اندر تگ اسپ يک چوبه تير

بينداخت و بگذاشت چون نره شير

سپر برگرفتند ژوپين‌وران

بگشتند با خشتهاي گران

سپر خواست از ريدک ترک زال

برانگيخت اسپ و برآورد يال

کمان را بينداخت و ژوپين گرفت

به ژوپين شکار نوآيين گرفت

بزد خشت بر سه سپر گيل‌وار

گشاده به ديگر سو افگند خوار

به گردنکشان گفت شاه جهان

که با او که جويد نبرد از مهان

يکي برگراييدش اندر نبرد

که از تير و ژوپين برآورد گرد

همه برکشيدند گردان سليح

بدل خشمناک و زبان پر مزيح

به آورد رفتند پيچان عنان

ابا نيزه و آب داده سنان

چنان شد که مرد اندر آمد به مرد

برانگيخت زال اسپ و برخاست گرد

نگه کرد تا کيست زيشان سوار

عنان پيچ و گردنکش و نامدار

ز گرد اندر آمد بسان نهنگ

گرفتش کمربند او را به چنگ

چنان خوارش از پشت زين برگرفت

که شاه و سپه ماند اندر شگفت

به آواز گفتند گردنکشان

که مردم نبيند کسي زين نشان

هر آن کس که با او بجويد نبرد

کند جامه مادر برو لاژورد

ز شيران نزايد چنين نيز گرد

چه گرد از نهنگانش بايد شمرد

خنک سام يل کش چنين يادگار

بماند به گيتي دلير و سوار

برو آفرين کرد شاه بزرگ

همان نامور مهتران سترگ

بزرگان سوي کاخ شاه آمدند

کمر بسته و با کلاه آمدند

يکي خلعت آراست شاه جهان

که گشتند ازان خيره يکسر مهان

چه از تاج پرمايه و تخت زر

چه از ياره و طوق و زرين کمر

همان جامه‌هاي گرانمايه نيز

پرستنده و اسپ و هر گونه چيز

به زال سپهبد سپرد آن زمان

همه چيزها از کران تا کران

پس آن نامه? سام پاسخ نوشت

شگفتي سخنهاي فرخ نوشت

که اي نامور پهلوان دلير

به هر کار پيروز برسان شير

نبيند چو تو نيز گردان سپهر

به رزم و به بزم و به راي و به چهر

همان پور فرخنده زال سوار

کزو ماند اندر جهان يادگار

رسيد و بدانستم از کام او

همان خواهش و راي و آرام او

برآمد هر آنچ آن ترا کام بود

همان زال را راي و آرام بود

همه آرزوها سپردم بدوي

بسي روزه فرخ شمردم بدوي

ز شيري که باشد شکارش پلنگ

چه زايد جز از شير شرزه به جنگ

گسي کردمش با دلي شادمان

کزو دور بادا بد بدگمان

برون رفت با فرخي زال زر

ز گردان لشکر برآورده سر

نوندي برافگند نزديک سام

که برگشتم از شاه دل شادکام

ابا خلعت خسرواني و تاج

همان ياره و طوق و هم تخت عاج

چنان شاد شد زان سخن پهلوان

که با پير سر شد به نوي جوان

سواري به کابل برافگند زود

به مهراب گفت آن کجا رفته بود

نوازيدن شهريار جهان

وزان شادماني که رفت از مهان

من اينک چو دستان بر من رسد

گذاريم هر دو چنان چون سزد

چنان شاد شد شاه کابلستان

ز پيوند خورشيد زابلستان

که گفتي همي جان برافشاندند

ز هر جاي رامشگران خواندند

چو مهراب شد شاد و روشن روان

لبش گشت خندان و دل شادمان

گرانمايه سيندخت را پيش خواند

بسي خوب گفتار با او براند

بدو گفت کاي جفت فرخنده راي

بيفروخت از رايت اين تيره جاي

به شاخي زدي دست کاندر زمين

برو شهرياران کنند آفرين

چنان هم کجا ساختي از نخست

بيايد مر اين را سرانجام جست

همه گنج پيش تو آراستست

اگر تخت عاجست اگر خواستست

چو بشنيد سيندخت ازو گشت باز

بر دختر آمد سراينده راز

همي مژده دادش به ديدار زال

که ديدي چنان چون ببايد همال

زن و مرد را از بلندي منش

سزد گر فرازد سر از سرزنش

سوي کام دل تيز بشتافتي

کنون هر چه جستي همه يافتي

بدو گفت رودابه اي شاه زن

سزاي ستايش به هر انجمن

من از خاک پاي تو بالين کنم

به فرمانت آرايش دين کنم

ز تو چشم آهرمنان دور باد

دل و جان تو خانه? سور باد

چو بشنيد سيندخت گفتار اوي

به آرايش کاخ بنهاد روي

بياراست ايوانها چون بهشت

گلاب و مي و مشک و عنبر سرشت

بساطي بيفگند پيکر به زر

زبر جد برو بافته سر به سر

دگر پيکرش در خوشاب بود

که هر دانه‌اي قطره‌اي آب بود

يک ايوان همه تخت زرين نهاد

به آيين و آرايش چين نهاد

همه پيکرش گوهر آگنده بود

ميان گهر نقشها کنده بود

ز ياقوت مر تخت را پايه بود

که تخت کيان بود و پرمايه بود

يک ايوان همه جامه? رود و مي

بياورده از پارس و اهواز و ري

بياراست رودابه را چون نگار

پر از جامه و رنگ و بوي بهار

همه کابلستان شد آراسته

پر از رنگ و بوي و پر از خواسته

همه پشت پيلان بياراستند

ز کابل پرستندگان خواستند

نشستند بر پيل رامشگران

نهاده به سر بر زر افسران

پذيره شدن را بياراستند

نثارش همه مشک و زر خواستند

همي رند دستان گرفته شتاب

چو پرنده مرغ و چو کشتي برآب

کسي را نبد ز آمدنش آگهي

پذيره نرفتند با فرهي

خروشي برآمد ز پرده سراي

که آمد ز ره زال فرخنده‌راي

پذيره شدش سام يل شادمان

همي داشت اندر برش يک زمان

فرود آمد از باره بوسيد خاک

بگفت آن کجا ديد و بشنيد پاک

نشست از بر تخت پرمايه سام

ابا زال خرم دل و شادکام

سخنهاي سيندخت گفتن گرفت

لبش گشت خندان نهفتن گرفت

چنين گفت کامد ز کابل پيام

پيمبر زني بود سيندخت نام

ز من خواست پيمان و دادم زمان

که هرگز نباشم بدو بدگمان

ز هر چيز کز من به خوبي بخواست

سخنها بران برنهاديم راست

نخست آنکه با ماه کابلستان

شود جفت خورشيد زابلستان

دگر آنکه زي او به مهمان شويم

بران دردها پاک درمان شويم

فرستاده‌اي آمد از نزد اوي

که پردخته شد کار بنماي روي

کنون چيست پاسخ فرستاده را

چه گوييم مهراب آزاده را

ز شادي چنان شد دل زال سام

که رنگش سراپاي شد لعل فام

چنين داد پاسخ که اي پهلوان

گر ايدون که بيني به روشن روان

سپه راني و ما به کابل شويم

بگوييم زين در سخن بشنويم

به دستان نگه کرد فرخنده سام

بدانست کورا ازين چيست کام

سخن هر چه از دخت مهراب نيست

به نزديک زال آن جز از خواب نيست

بفرمود تا زنگ و هندي دراي

زدند و گشادند پرده سراي

هيوني برافگند مرد دلير

بدان تا شود نزد مهراب شير

بگويد که آمد سپهبد ز راه

ابا زال با پيل و چندي سپاه

فرستاده تازان به کابل رسيد

خروشي برآمد چنان چون سزيد

چنان شاد شد شاه کابلستان

ز پيوند خورشيد زابلستان

که گفتي همي جان برافشاندند

ز هر جاي رامشگران خواندند

بزد ناي مهراب و بربست کوس

بياراست لشکر چو چشم خروس

ابا ژنده‌پيلان و رامشگران

زمين شد بهشت از کران تا کران

ز بس گونه گون پرنياني درفش

چه سرخ و سپيد و چه زرد و بنفش

چه آواي ناي و چه آواي چنگ

خروشيدن بوق و آواي زنگ

تو گفتي مگر روز انجامش است

يکي رستخيز است گر رامش است

همي رفت ازين گونه تا پيش سام

فرود آمد از اسپ و بگذارد گام

گرفتش جهان پهلوان در کنار

بپرسيدش از گردش روزگار

شه کابلستان گرفت آفرين

چه بر سام و بر زال زر همچنين

نشست از بر باره? تيزرو

چو از کوه سر برکشد ماه نو

يکي تاج زرين نگارش گهر

نهاد از بر تارک زال زر

به کابل رسيدند خندان و شاد

سخنهاي ديرينه کردند ياد

همه شهر ز آواي هندي دراي

ز ناليدن بربط و چنگ و ناي

تو گفتي دد و دام رامشگرست

زمانه به آرايشي ديگرست

بش و يال اسپان کران تا کران

بر اندوده پر مشک و پر زعفران

برون رفت سيندخت با بندگان

ميان بسته سيصد پرستندگان

مر آن هر يکي را يکي جام زر

به دست اندرون پر ز مشک و گهر

همه سام را آفرين خواندند

پس از جام گوهر برافشاندند

بدان جشن هر کس که آمد فراز

شد از خواسته يک به يک بي‌نياز

بخنديد و سيندخت را سام گفت

که رودابه را چند خواهي نهفت

بدو گفت سيندخت هديه کجاست

اگر ديدن آفتابت هواست

چنين داد پاسخ به سيندخت سام

که ازمن بخواه آنچه آيدت کام

برفتند تا خانه? زرنگار

کجا اندرو بود خرم بهار

نگه کرد سام اندران ماه روي

يکايک شگفتي بماند اندروي

ندانست کش چون ستايد همي

برو چشم را چون گشايد همي

بفرمود تا رفت مهراب پيش

ببستند عقدي برآيين و کيش

به يک تختشان شاد بنشاندند

عقيق و زبرجد برافشاندند

سر ماه با افسر نام دار

سر شاه با تاج گوهرنگار

بياورد پس دفتر خواسته

يکي نخست گنج آراسته

برو خواند از گنجها هر چه بود

که گوش آن نيارست گفتي شنود

برفتند از آنجا به جاي نشست

ببودند يک هفته با مي به دست

وز ايوان سوي باغ رفتند باز

سه هفته به شادي گرفتند ساز

بزرگان کشورش با دست بند

کشيدند بر پيش کاخ بلند

سر ماه سام نريمان برفت

سوي سيستان روي بنهاد تفت

ابا زال و با لشکر و پيل و کوس

زمانه رکاب ورا داد بوس

عماري و بالاي و هودج بساخت

يکي مهد تا ماه را در نشاخت

چو سيندخت و مهراب و پيوند خويش

سوي سيستان روي کردند پيش

برفتند شادان دل و خوش منش

پر از آفرين لب ز نيکي کنش

رسيدند پيروز تا نيمروز

چنان شاد و خندان و گيتي فروز

يکي بزم سام آنگهي ساز کرد

سه روز اندران بزم بگماز کرد

پس آنگاه سيندخت آنجا بماند

خود و لشکرش سوي کابل براند

سپرد آن زمان پادشاهي به زال

برون برد لشکر به فرخنده فال

سوي گرگساران شد و باختر

درفش خجسته برافراخت سر

شوم گفت کان پادشاهي مراست

دل و ديده با ما ندارند راست

منوچهر منشور آن شهر بر

مرا داد و گفتا همي دار و خوار

بترسم ز آشوب بد گوهران

به ويژه ز گردان مازنداران

بشد سام يکزخم و بنشست زال

مي و مجلس آراست و بفراخت يال

بسي برنيامد برين روزگار

که آزاده سرو اندر آمد به بار

بهار دل افروز پژمرده شد

دلش را غم و رنج بسپرده شد

شکم گشت فربه و تن شد گران

شد آن ارغواني رخش زعفران

بدو گفت مادر که اي جان مام

چه بودت که گشتي چنين زرد فام

چنين داد پاسخ که من روز و شب

همي برگشايم به فرياد لب

همانا زمان آمدستم فراز

وزين بار بردن نيابم جواز

تو گويي به سنگستم آگنده پوست

و گر آهنست آنکه نيز اندروست

چنين تا گه زادن آمد فراز

به خواب و به آرام بودش نياز

چنان بد که يک روز ازو رفت هوش

از ايوان دستان برآمد خروش

خروشيد سيندخت و بشخود روي

بکند آن سيه گيسوي مشک بوي

يکايک بدستان رسيد آگهي

که پژمرده شد برگ سرو سهي

به بالين رودابه شد زال زر

پر از آب رخسار و خسته جگر

همان پر سيمرغش آمد به ياد

بخنديد و سيندخت را مژده داد

يکي مجمر آورد و آتش فروخت

وزآن پر سيمرغ لختي بسوخت

هم اندر زمان تيره گون شد هوا

پديد آمد آن مرغ فرمان روا

چو ابري که بارانش مرجان بود

چه مرجان که آرايش جان بود

برو کرد زال آفرين دراز

ستودش فراوان و بردش نماز

چنين گفت با زال کين غم چراست

به چشم هژبر اندرون نم چراست

کزين سرو سيمين بر ماه‌روي

يکي نره شير آيد و نامجوي

که خاک پي او ببوسد هژبر

نيارد گذشتن به سر برش ابر

از آواز او چرم جنگي پلنگ

شود چاک چاک و بخايد دو چنگ

هران گرد کاواز کوپال اوي

ببيند بر و بازوي و يال اوي

ز آواز او اندر آيد ز پاي

دل مرد جنگي برآيد ز جاي

به جاي خرد سام سنگي بود

به خشم اندرون شير جنگي بود

به بالاي سرو و به نيروي پيل

به آورد خشت افگند بر دو ميل

نيايد به گيتي ز راه زهش

به فرمان دادار نيکي دهش

بياور يکي خنجر آبگون

يکي مرد بينادل پرفسون

نخستين به مي ماه را مست کن

ز دل بيم و انديشه را پست کن

بکافد تهيگاه سرو سهي

نباشد مر او را ز درد آگهي

وزو بچه? شير بيرون کشد

همه پهلوي ماه در خون کشد

وز آن پس بدوز آن کجا کرد چاک

ز دل دور کن ترس و تيمار و باک

گياهي که گويمت با شير و مشک

بکوب و بکن هر سه در سايه خشک

بساو و برآلاي بر خستگيش

ببيني همان روز پيوستگيش

بدو مال ازان پس يکي پر من

خجسته بود سايه? فر من

ترا زين سخن شاد بايد بدن

به پيش جهاندار بايد شدن

که او دادت اين خسرواني درخت

که هر روز نو بشکفاندش بخت

بدين کار دل هيچ غمگين مدار

که شاخ برومندت آمد به بار

بگفت و يکي پر ز بازو بکند

فگند و به پرواز بر شد بلند

بشد زال و آن پر او برگرفت

برفت و بکرد آنچه گفت اي شگفت

بدان کار نظاره شد يک جهان

همه ديده پر خون و خسته روان

فرو ريخت از مژه سيندخت خون

که کودک ز پهلو کي آيد برون

بيامد يکي موبدي چرب دست

مر آن ماه رخ را به مي کرد مست

بکافيد بي‌رنج پهلوي ماه

بتابيد مر بچه را سر ز راه

چنان بي‌گزندش برون آوريد

که کس در جهان اين شگفتي نديد

يکي بچه بد چون گوي شيرفش

به بالا بلند و به ديدار کش

شگفت اندرو مانده بد مرد و زن

که نشنيد کس بچه? پيل تن

همان دردگاهش فرو دوختند

به داور همه درد بسپوختند

شبانروز مادر ز مي خفته بود

ز مي خفته و هش ازو رفته بود

چو از خواب بيدار شد سرو بن

به سيندخت بگشاد لب بر سخن

برو زر و گوهر برافشاندند

ابر کردگار آفرين خواندند

مر آن بچه را پيش او تاختند

بسان سپهري برافراختند

بخنديد ازان بچه سرو سهي

بديد اندرو فر شاهنشهي

به رستم بگفتا غم آمد بسر

نهادند رستمش نام پسر

يکي کودکي دوختند از حرير

به بالاي آن شير ناخورده شير

درون وي آگنده موي سمور

برخ بر نگاريده ناهيد و هور

به بازوش بر اژدهاي دلير

به چنگ اندرش داده چنگال شير

به زير کش اندر گرفته سنان

به يک دست کوپال و ديگر عنان

نشاندندش آنگه بر اسپ سمند

به گرد اندرش چاکران نيز چند

چو شد کار يکسر همه ساخته

چنان چون ببايست پرداخته

هيون تکاور برانگيختند

به فرمان بران بر درم ريختند

پس آن صورت رستم گرزدار

ببردند نزديک سام سوار

يکي جشن کردند در گلستان

ز زاولستان تا به کابلستان

همه دشت پر باده و ناي بود

به هر کنج صد مجلس آراي بود

به زاولستان از کران تا کران

نشسته به هر جاي رامشگران

نبد کهتر از مهتران بر فرود

نشسته چنان چون بود تار و پود

پس آن پيکر رستم شيرخوار

ببردند نزديک سام سوار

ابر سام يل موي بر پاي خاست

مرا ماند اين پرنيان گفت راست

اگر نيم ازين پيکر آيد تنش

سرش ابر سايد زمين دامنش

وزان پس فرستاده را پيش خواست

درم ريخت تا بر سرش گشت راست

به شادي برآمد ز درگاه کوس

بياراست ميدان چو چشم خروس

مي‌آورد و رامشگران را بخواند

به خواهندگان بر درم برفشاند

بياراست جشني که خورشيد و ماه

نظاره شدند اندران بزمگاه

پس آن نامه? زال پاسخ نوشت

بياراست چون مرغزار بهشت

نخست آفرين کرد بر کردگار

بران شادمان گردش روزگار

ستودن گرفت آنگهي زال را

خداوند شمشير و کوپال را

پس آمد بدان پيکر پرنيان

که يال يلان داشت و فر کيان

بفرمود کين را چنين ارجمند

بداريد کز دم نيابد گزند

نيايش همي کردم اندر نهان

شب و روز با کردگار جهان

که زنده ببيند جهانبين من

ز تخم تو گردي به آيين من

کنون شد مرا و ترا پشت راست

نبايد جز از زندگانيش خواست

فرستاده آمد چو باد دمان

بر زال روشن دل و شادمان

چو بشنيد زال اين سخنهاي نغز

که روشن روان اندر آيد به مغز

به شاديش بر شادماني فزود

برافراخت گردن به چرخ کبود

همي گشت چندي بروبر جهان

برهنه شد آن روزگار نهان

به رستم همي داد ده دايه شير

که نيروي مردست و سرمايه شير

چو از شير آمد سوي خوردني

شد از نان و از گوشت افزودني

بدي پنج مرده مراو را خورش

بماندند مردم ازان پرورش

چو رستم بپيمود بالاي هشت

بسان يکي سرو آزاد گشت

چنان شد که رخشان ستاره شود

جهان بر ستاره نظاره شود

تو گفتي که سام يلستي به جاي

به بالا و ديدار و فرهنگ و راي

چو آگاهي آمد به سام دلير

که شد پور دستان همانند شير

کس اندر جهان کودک نارسيد

بدين شير مردي و گردي نديد

بجنبيد مرسام را دل ز جاي

به ديدار آن کودک آمدش راي

سپه را به سالار لشکر سپرد

برفت و جهانديدگان را ببرد

چو مهرش سوي پور دستان کشيد

سپه را سوي زاولستان کشيد

چو زال آگهي يافت بر بست کوس

ز لشکر زمين گشت چون آبنوس

خود و گرد مهراب کابل خداي

پذيره شدن را نهادند راي

بزد مهره در جام و برخاست غو

برآمد ز هر دو سپه دار و رو

يکي لشکر از کوه تا کوه مرد

زمين قيرگون و هوا لاژورد

خروشيدن تازي اسپان و پيل

همي رفت آواز تا چند ميل

يکي ژنده پيلي بياراستند

برو تخت زرين بپيراستند

نشست از بر تخت زر پور زال

ابا بازوي شير و با کتف و يال

به سر برش تاج و کمر بر ميان

سپر پيش و در دست گرز گران

چو از دور سام يل آمد پديد

سپه بر دو رويه رده برکشيد

فرود آمد از باره مهراب و زال

بزرگان که بودند بسيار سال

يکايک نهادند سر بر زمين

ابر سام يل خواندند آفرين

چو گل چهره? سام يل بشکفيد

چو بر پيل بر بچه? شير ديد

چنان همش بر پيل پيش آوريد

نگه کرد و با تاج و تختش بديد

يکي آفرين کرد سام دلير

که تهما هژبرا بزي شاد دير

ببوسيد رستمش تخت اي شگفت

نيا را يکي نو ستايش گرفت

که اي پهلوان جهان شاد باش

ز شاخ توام من تو بنياد باش

يکي بنده‌ام نامور سام را

نشايم خور و خواب و آرام را

همي پشت زين خواهم و درع و خود

همي تير ناوک فرستم درود

به چهر تو ماند همي چهره‌ام

چو آن تو باشد مگر زهره‌ام

وزان پس فرود آمد از پيل مست

سپهدار بگرفت دستش بدست

همي بر سر و چشم او داد بوس

فروماند پيلان و آواي کوس

سوي کاخ ازان پس نهادند روي

همه راه شادان و با گفت‌وگوي

همه کاخها تخت زرين نهاد

نشستند و خوردند و بودند شاد

برآمد برين بر يکي ماهيان

به رنجي نبستند هرگز ميان

بخوردند باده به آواي رود

همي گفت هر يک به نوبت سرود

به يک گوشه? تخت دستان نشست

دگر گوشه رستمش گرزي به دست

به پيش اندرون سام گيهان گشاي

فرو هشته از تاج پر هماي

ز رستم همي در شگفتي بماند

برو هر زمان نام يزدان بخواند

بدان بازوي و يال و آن پشت و شاخ

ميان چون قلم سينه و بر فراخ

دو رانش چو ران هيونان ستبر

دل شير نر دارد و زور ببر

بدين خوب رويي و اين فر و يال

ندارد کس از پهلوانان همال

بدين شادماني کنون مي خوريم

به مي جان اندوه را بشکريم

به زال آنگهي گفت تا صد نژاد

بپرسي کس اين را ندارد بياد

که کودک ز پهلو برون آورند

بدين نيکويي چاره چون آورند

بسيمرغ بادا هزار آفرين

که ايزد ورا ره نمود اندرين

که گيتي سپنجست پر آي و رو

کهن شد يکي ديگر آرند نو

به مي دست بردند و مستان شدند

ز رستم سوي ياد دستان شدند

همي خورد مهراب چندان نبيد

که چون خويشتن کس به گيتي نديد

همي گفت ننديشم از زال زر

نه از سام و نز شاه با تاج و فر

من و رستم و اسب شبديز و تيغ

نيارد برو سايه گسترد ميغ

کنم زنده آيين ضحاک را

به پي مشک سارا کنم خاک را

پر از خنده گشته لب زال و سام

ز گفتار مهراب دل شادکام

سر ماه نو هرمز مهرماه

بران تخت فرخنده بگزيد راه

بسازيد سام و برون شد به در

يکي منزلي زال شد با پدر

همي رفت بر پيل دستم دژم

به پدرود کردن نيا را به هم

چنين گفت مر زال را کاي پسر

نگر تا نباشي جز از دادگر

به فرمان شاهان دل آراسته

خرد را گزين کرده بر خواسته

همه ساله بر بسته دست از بدي

همه روز جسته ره ايزدي

چنان دان که بر کس نماند جهان

يکي بايدت آشکار و نهان

برين پند من باش و مگذر ازين

بجز بر ره راست مسپر زمين

که من در دل ايدون گمانم همي

که آمد به تنگي زمانم همي

دو فرزند را کرد پدرود و گفت

که اين پندها را نبايد نهفت

برآمد ز درگاه زخم دراي

ز پيلان خروشيدن کرناي

سپهبد سوي باختر کرد روي

زبان گرم‌گوي و دل آزرم‌جوي

برتند با او دو فرزند او

پر از آب رخ دل پر از پند او

دو منزل برفتند و گشتند باز

کشيد آن سپهبد براه دراز

وزان روي زال سپهبد به راه

سوي سيستان باز برد آن سپاه

شب و روز با رستم شيرمرد

همي کرد شادي و هم باده خورد

منوچهر را سال شد بر دو شست

ز گيتي همي بار رفتن ببست

ستاره‌شناسان بر او شدند

همي ز آسمان داستانها زدند

نديدند روزش کشيدن دراز

ز گيتي همي گشت بايست باز

بدادند زان روز تلخ آگهي

که شد تيره آن تخت شاهنشهي

گه رفتن آمد به ديگر سراي

مگر نزد يزدان به آيدت جاي

نگر تا چه بايد کنون ساختن

نبايد که مرگ آورد تاختن

سخن چون ز داننده بشنيد شاه

به رسم دگرگون بياراست گاه

همه موبدان و ردان را بخواند

همه راز دل پيش ايشان براند

بفرمود تا نوذر آمدش پيش

ورا پندها داد ز اندازه بيش

که اين تخت شاهي فسونست و باد

برو جاودان دل نبايد نهاد

مرا بر صد و بيست شد ساليان

به رنج و به سختي ببستم ميان

بسي شادي و کام دل راندم

به رزم اندرون دشمنان ماندم

به فر فريدون ببستم ميان

به پندش مرا سود شد هر زيان

بجستم ز سلم و ز تور سترگ

همان کين ايرج نياي بزرگ

جهان ويژه کردم ز پتياره‌ها

بس شهر کردم بس باره‌ها

چنانم که گويي نديدم جهان

شمار گذشته شد اندر نهان

نيرزد همي زندگانيش مرگ

درختي که زهر آورد بار و برگ

ازان پس که بردم بسي درد و رنج

سپردم ترا تخت شاهي و گنج

چنان چون فريدون مرا داده بود

ترا دادم اين تاج شاه آزمود

چنان دان که خوردي و بر تو گذشت

به خوشتر زمان بازم بايدت گشت

نشاني که ماند همي از تو باز

برآيد برو روزگار دراز

نبايد که باشد جز از آفرين

که پاکي نژاد آورد پاک دين

نگر تا نتابي ز دين خداي

که دين خداي آورد پاک راي

کنون نو شود در جهان داوري

چو موسي بيايد به پيغمبري

پديد آيد آنگه به خاور زمين

نگر تا نتابي بر او به کين

بدو بگرو آن دين يزدان بود

نگه کن ز سر تا چه پيمان بود

تو مگذار هرگز ره ايزدي

که نيکي ازويست و هم زو بدي

ازان پس بيايد ز ترکان سپاه

نهند از بر تخت ايران کلاه

ترا کارهاي درشتست پيش

گهي گرگ بايد بدن گاه ميش

گزند تو آيد ز پور پشنگ

ز توران شود کارها بر تو ننگ

بجوي اي پسر چون رسد داوري

ز سام و ز زال آنگهي ياوري

وزين نو درختي که از پشت زال

برآمد کنون برکشد شاخ و يال

ازو شهر توران شود بي‌هنر

به کين تو آيد همان کينه‌ور

بگفت و فرود آمد آبش بروي

همي زار بگريست نوذر بروي

بي‌آنکش بدي هيچ بيماريي

نه از دردها هيچ آزاريي

دو چشم کياني به هم بر نهاد

بپژمرد و برزد يکي سرد باد

شد آن نامور پرهنر شهريار

به گيتي سخن ماند زو يادگار


برای مطالعه آنلاين شاهنامه فردوسی ، بر روی هر يك از بخش‌های زير كليك بفرماييد:

 
شاهنامه فردوسی – منوچهر
به اين كتاب امتياز بدهيد.

سوپرگروه تبادل کتاب در تلگرام کانال دانلود کتاب در تلگرام کانال تلگرام کافه کتاب  كانال تلگرام آقای نویسنده

 

دریافت یك كتابخانه بزرگ شامل هزاران جلد كتاب تاریخی

 

نظر شما درمورد این کتاب چیست؟

دانلود همه كتاب‌های تاريخ‌بوك با يك كليك